داستان

آن روزها مُرد؟

پنج‌شنبه بود یا جمعه؟ یادم نمی‌آید. اما حتم دارم یکی از همین دو روز بود. چون ما فقط آخر هفته‌ها می‌آمدیم آنجا. داشتیم در حیاط هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. توپ دستِ من بود. دستانم را تا آن‌جایی که می‌شد بردم بالای سرم، دورخیز کردم، می‌خواستم سمانه را بزنم. مریم نزدیک‌تر بود، ولی ویرم گرفته‌بود سمانه را بزنم. پای چپم را عقب‌تر گذاشتم و همه‌ی وزنم را روی پای راستم انداختم. در کسری از ثانیه، توپ مثل جتی که بخواهد از جو خارج شود با شتاب رفت سمت سمانه. نامردی نکرد و جاخالی داد. توپ کوزه‌ی لبه‌ی ایوان را، به چیزی که دیگر هیچ شباهتی با کوزه نداشت تبدیل کرد و آبِ درون آن با آبِ­‌روی من رفت. شرمنده شدم. وسط همه‌ی اخم‌ها و سکوت‌های کر‌کننده تو فقط دو کلمه گفتی «فدای سرت». نمی‌دانی همین دو کلمه مثل دو بالی بودند که در آخرین لحظه‌ی سقوط پرنده‌ای به دادش می‌رسند. ورق برگشت و بازی ادامه پیدا کرد.

کوچک‌تر که بودم می‌رفتیم باغ. باز هم همه با هم. آن روزها انگار تعریف خانواده فرق داشت، زمانی نبود که ده بیست نفر دور و برت نپلکند. همیشه اولین کاری که می‌کردی فراهم کردن اسباب تفریح ما بود. می‌رفتی پای آن درخت و طنابی که مخصوص این کار بود را می‌بستی. یک چیزی شبیه بالشِ نازک و رنگ‌و‌رو رفته‌ای هم داشتی که مخصوص همین کار بود. ما آن را روی طناب می‌گذاشتیم که پشتمان درد نگیرد و تاب‌بازی می‌کردیم. می‌دانم که می‌دانی زمین خوردنِ سمانه کار من بود. می‌توانستم آرام‌تر هلش بدهم، اما این کار را نکردم. وقتی زمین خورد و کف دستش زخم شد، چشم‌هایم به چشمانت گره خورد، از نگاهت خواندم که فهمیدی زیر سر من بوده، اما همین که چیزی نگفتی احساس شرمندگی کردم.

چقدر دلم برای باغ و آن روزها تنگ شده. روزهایی که می‌رفتیم برای چیدن انگورها، هر کدام سبدی، سطلی، ظرفی برمی‌داشتیم و از همان اول، دو سه تا کَرت را انتخاب می‌کردیم برای خودمان. تمام که می‌شد چند تا خوشه برمی‌داشتیم و می‌رفتیم بیرون از باغ، لب جوی آب می‌نشستیم و پاهایمان را در آن فرو می‌کردیم، انگور را در آب تکانی می‌دادیم و می‌خوردیم. چه کیفی داشت. حبه‌های انگور ترد و شیرین بودند و وقتی دندان‌هایمان را رویشان فشار می‌دادیم اول مقاومت می‌کردند، اما بعد می‌ترکیدند و آبشان به تمام نقاط دهانمان می‌پاشید.

فقط شیرینیِ انگور نیست، ترشیِ آلبالوها هم خوب در خاطرم مانده. یکی از سرگرمی‌هایی که صدای مادرها را درمی‌آورد همین بازی با آلبالوها بود. یک آلبالو را بین دو انگشتمان می‌گذاشتیم، بعد همان‌طور که زاویه را روی صورت همدیگر تنظیم می‌کردیم، با همه‌ی توانمان فشارش می‌دادیم تا به هسته برسیم. حالا کافی بود کمی در محاسبات اشتباه کرده‌باشیم یا طرف بو بُرده و تکانی می‌خورد، آن وقت قرمزِ خوشرنگِ آلبالوها لباسمان را اشاره می‌رفت و حسابمان با کرام‌الکاتبین بود.

خاطرات باغ که یکی دو تا نبودند. روزهای گردو‌تکانی که می‌شد مردی (که نه آن‌قدر غریبه بود که نشناسیمش و نه آن‌قدر آشنا که خجالت نکشیم و راحت شیطنت کنیم) با چوب بلندی که به آن “قلارون” می‌گفتیم می‌رفت روی درخت و شروع می‌کرد به انداختن گردوها. از آسمان تگرگ سبز می‌بارید.

خم می‌شدیم و گردوهای روی زمین را جمع می‌کردیم. گردوهایی که از آسمان می‌آمدند به اندازه‌ی قابلمه‌های مسی وزن داشتند و می‌خوردند توی سر و بازو و کمرمان. حالا گردوهای داخل جویِ آب را مجبور بودیم همان اول جمع کنیم تا آب آن‌ها را با خود نبَرَد؛ ولی نمی‌دانم چرا برای جمع کردن بقیه گردوها صبر نمی‌کردیم تا کار آن آقا تمام شود؟ نمی‌دانم، شاید به تاریکی و شب می‌خوردیم و کار ناتمام می‌ماند. آخر خبری از برق و چراغ هم نبود.

فردای روزهای گردو‌تکانی با بچه‌ها مسابقه‌ی کبودی داشتیم. کاری با سیاهیِ دست‌ها که گاه تا زمانِ دوباره به بار نشستنِ درخت گردو می‌ماندند نداشتیم، لباس‌هایمان را در می‌آوردیم و کبودی‌ها را می‌شمردیم، هرکس که کبودیِ بدنش کم‌تر بود برنده بود. البته برنده‌ای که جایزه‌ای نداشت. این مسابقه کارِ خودمان بود وگرنه مسابقه‌هایی که تو برگزار می‌کردی جایزه هم داشتند. مثلا هرکس گردوی بیشتری جمع می‌کرد یک سیب‌زمینی آتشی بیشتر می­‌گرفت. وای که همه‌ی خاطرات باغ یک طرف و طعم آن سیب‌زمینی‌ها که تا پوستشان را بکنیم و نمک رویشان بپاشیم تمام انگشتانمان قرمز می‌شد یک طرف. سیب‌زمینی و این مزه؟! کباب هم با آن برابری نمی‌کرد.

گفتم آتش. از رقابتی‌ترین کارهای باغ، جمع‌کردن چوب خشک و روشن‌کردن آتش بود که محدودیت سنی هم داشت. آتش که جان می‌گرفت، قابلمه‌ی سیاه مخصوص ِباغ را گوشه‌ی آن می‌گذاشتیم که تا ظهر ناهارمان گرم بماند. روزهایی که کار زیادتر بود فرصت آشپزی نداشتیم. بعد هم نوبت چای می‌رسید. کتریِ زغالی و چای آتشی. این یکی از نشانه‌های شکست انسان امروز است. چای را با صد نوع عطر مختلف وارد بازار کرده، اما از چای آتشی عاجز مانده‌است.

راستی برای چیدن زردآلوها هم جایزه تعیین کرده بودی. روزهایی که نان می‌پختند، چند تایی هم نان کوچک می‌پختند که رویشان پر از گردو، سبزی‌های خشک و بادام بود و قطرشان از پنج تا نان معمولی هم بیشتر می‌شد. به آنها نان کُپُلی می گفتیم. تعدادمان زیاد بود و مجبور بودیم بین خودمان تقسیم کنیم. ولی هر کس زردآلوی بیشتری می‌چید، یک نان کوچکِ کامل جایزه می‌گرفت. به زحمتش می‌ارزید. وقتی نان را همان‌طور داغ‌داغ می‌گذاشتیم توی دهانمان، طعم گردوی مغزپخت‌شده با عطر سبزی و بوی نان مدهوشمان می‌کرد. چه طعمی داشت. شیشلیک، باقالی پلو با ماهیچه و پیتزا باید می رفتند لنگ می‌انداختند.

نمی‌فهمم این چه ادعایی است که بشر در راه پیشرفت دارد. بیکار ننشسته، کارهایی کرده، اما به چه قیمت؟ نه آب‌و‌هوای تمیزی، نه غذای سالمی، نه طبیعت بکری، نه منابعِ دست نخورده‌ای. بلدوزر گذاشته و دارد همه را با خاک یکسان می‌کند. گاهی فکر می‌کنم من چقدر با غفلت هوای آن روزها را تنفس کردم!

راستی حالا یک مساله‌ای هم شده قوز بالای قوز. باورت می‌شود سه ماه است از خانه بیرون نرفته‌ام؟ حتی آفتاب را هم ندیده‌ام. نه، فلج نشده‌ام. ویروسی آمده است به نام کرونا. نه فقط در روستا، شهر، استان و کشور ما. کل جهان را درگیر کرده. باید بنشینیم توی خانه. نه مهمانی می‌رویم، نه مهمانی می‌آید. نوروزِ سوت و کوری بود. در خلوتِ لحظه‌ی تحویل سال بود که یاد تخم‌مرغ‌های رنگی­‌ای افتادم که عیدی می‌دادی. داخلش چیز خاصی نبود، همان زرده همان سفیده، ولی نمی‌دانم چرا خوشمزه‌تر بود.

از کرونا می‌گفتم، در خانه مانده‌ایم، اگر کسی هم مجبور باشد بیرون برود، باید ماسک بزند و دستکش دستش کند. روزی صدبار دست‌هایمان را می‌شوییم. این‌ها نتایجِ همان پیشرفت‌هاست. وگرنه آن روزها ما خوشه‌ی انگور را در همان آبی می‌شستیم که پایمان در آن بود، که احتمالاً زنی کمی بالاتر در آن ظرف می‌شست و یا حتی بچه‌ای …. .

آن روزها سلامتی بیشتر بود، عمرها طولانی‌تر. جنس لذت‌ها و خوشحالی‌ها هم فرق می‌کرد. ناب‌تر بود و ماندگارتر. دیشب زرشک پلو با مرغ خوردم اما با تمام مخلّفاتی که داشت طعمش به گرد پای اشکنه‌هایی که توی باغ سفره پهن می‌کردیم و می‌خوردیم نمی‌رسید. تازه در همان یک ربع باید بیست بار جابه‌جا می‌شدیم، از بس زیرمان ناصاف بود، پر از سنگِ ریز و درشت و کلوخ. بگذریم.

راستی می‌خواستم این را هم بگویم، آن روز که سمانه افتاد توی جوی آب، واقعاً پایش سر خورده بود. من هلش نداده بودم. هرچه گفتم کسی باور نکرد. تو هم باور نکردی، چون نگاهت شبیه روزی بود که او را از روی تاب انداخته بودم. دوست داشتم بدانی کار من نبود.

دلم برایت خیلی تنگ شده. بعد از رفتنت، چراغِ آن خانه و باغ و خاطرات همه یک‌جا خاموش شد. مادربزرگ را آوردیم پیش خودمان که تنها نباشد، ولی بدون تو یکی دو سال بیشتر دوام نیاورد. حالا ما مانده‌ایم و دنیایی که گوشه‌ای از آن را برایت تعریف کردم.

به نظرت سال‌ها بعد، اگر نوه‌ام دست به قلم ببرد و بخواهد برای من نامه‌ای بنویسد، چه خواهد نوشت؟! آیا او هم می‌نویسد “آن روزها مُرد”؟

فروردین ماه سال 1399 خورشیدی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن