داستان

آینه‌ی دق

دو تا میدان پایین‌تر بودم که صدایش را از دور شنیدم. حالا هرچه به خانه نزدیک‌تر می‌شوم، صدا هم نزدیک‌تر می‌شود. می‌پیچم توی کوچه و کنار درِ خانه می‌ایستم. رد می‌شود و جلوی من می‌زند روی ترمز. سریع پایین می‌آیند و زنگ خانه‌ی ما را می‌زنند. می‌ترسم. همین که می‌رسم دم در و مادرم را پشت در می‌بینم نفس راحتی می‌کشم. می‌رویم داخل. پدر را معاینه می‌کنند. مادرم آرام و قرار ندارد. می‌پرسد: «زنده است آقای دکتر؟»

_ «بله، خوشبختانه. سابقه‌ی بیماری خاصی داره؟»

می‌گویم: «دیابت. انسولین می‌زنه.»

_ «باید سریع منتقل بشه بیمارستان. به نظر می‌آید که رفته توی کما. یه نفرتون همراه ما بیاد.»

رو به مادرم که زل زده به گوشه‌ی اتاق می‌گویم: «من میرم. بد به دلت راه نده مامان. مراقب خودت باش.» بابا افقی از خانه خارج می‌شود. دم در سرم را برمی‌گردانم مامان هنوز همان‌طور ایستاده. انگار خشک شده. می‌خواهم حرفی بزنم که آرام شود می‌گویم «غصه نخور قربونت برم، خوب میشه.» ولی نمی‌دانم چرا چهره‌اش مچاله‌تر می‌شود. می‌پرم پشت آمبولانس. کنار پدرِ ساکت و آرام می‌نشینم.

دستم را توی جیبم می‌برم، نیست. موبایلم را جا گذاشته‌ام.

_ «ببخشید آقا، شرمنده، شما گوشی دارید من یه تماس با خواهرم بگیرم زودتر بره پیش مادرم. حالش خوب نبود، نگرانشم.»

شماره‌ی مریم را می‌گیرم. بعد از ده دوازده بار بوق خوردن طوری که صدایش از ته چاه می‌آید جواب می‌دهد: «بله بفرمایید؟»

_ «سلام. منم مریم.»

_ «سر کلاسم.»

_ «میدونم. گوش کن ببین چی می‌گم. من الان توی آمبولانسم. حال بابا خوب نبود داریم می‌بریمش بیمارستان. مامان خونه تنهاست، به نظرم شوکه شده یا ترسیده. زودتر برو پیشش. من از بیمارستان زنگ می‌زنم. فعلاً.»

تشکر می‌کنم و زل می‌زنم به چهره‌ی بابا. برایم جدید است. یادم نمی‌آمد به هم نگاه کرده باشیم، با هم حرف زده باشیم، خندیده باشیم، درد دل کرده باشیم. من از پدر داشتن، جز دعوا، مرافعه، کتک‌کاری و صدای بلند چیزی به خاطر نداشتم. به ذهنم فشار می‌آورم. نه، خاطره‌ی خوشی نیست. حتی تولد مریم را هم به کاممان تلخ کرده بود. هیچ وقت اعصاب نداشت. خمارش یک جور مایه‌ی عذاب بود، نشئه‌اش جور دیگر.

می‌رسیم. با عجله می‌برندش بخش مراقبت‌های ویژه. تلفنی پیدا می‌کنم و زنگ می‌زنم خانه. مریم گوشی را برمی‌دارد.

_ «مامان چطوره؟»

_ «تعریفی نداره. بغض کرده. به زور یه کم آب قند بهش دادم. همین‌طور دور اتاق راه میره و با خودش حرف می‌زنه. بابا چطوره؟»

_ «نمی‌دونم. همون طوری که بوده. هنوز دکترش رو ندیدم. خبری شد زنگ می‌زنم.»

کمی می‌نشینم. کفگیر یادآوری را در دیگِ خاطرات زندگی می‌چرخانم، شاید چیز قابل توجهی از آن بیرون بیاید. اما هر بار که آن را بالا می‌آورم، دوباره در دیگ رها می‌کنم به امید این که بعدی چیز نویدبخشی باشد. چهار پنج ساله بودم که کتک خوردن مادرم را برای اولین بار دیدم و شاید برای اولین بار درک کردم. آن‌قدر بزرگ نبودم که بفهمم موضوع چیست و چرا صورت مادرم غرق خون شده، اما آن‌قدر کوچک هم نبودم که درد را نفهمم، غصه را نبینم، ترکیبِ ترسناکِ اشک و خون را درک نکنم. از همان روز بود که بدم آمد، از قرمزیِ زننده‌ی خون، از بوی نفرت انگیز خون، از پدرم.

روانشناسی خوانده‌ام، هر روز مراجعین متفاوتی را می‌بینم و به آنها کمک می‌کنم؛ اما در کارِ پدرم مانده که نه درمانده‌ام. هنوز هم نمی‌دانم ریشه‌ی این رفتارها در چیست؟ حتی دیوارِ کوتاهِ ژنتیک هم بی‌تقصیر است. پدربزرگ و مادربزرگم بی‌اندازه مهربان بودند. لبخند از روی لب‌هایشان محو نمی‌شد. یک صدم محبّتی که من در همان ده دوازده سال از آن‌ها دیدم، تا امروز از پدرم ندیده‌ام. آن‌قدر که روی پاهایشان نشسته بودم و با دست‌هایشان نوازش شده بودم، دست و پای پدرم را لمس نکرده بودم، البته اگر کتک‌کاری‌ها را فاکتور می‌گرفتم.

برادرهایش هم راه و رسم زندگی را بلد بودند. هر کدام کاری داشتند و خانواده‌ای. حتی عمو یوسف هم که به احتمال زیاد، آلوده شدنش زیر سر بابا بود، زندگی را به کام زن و بچه‌اش تلخ نکرده بود. حداقل اخلاق داشت. کاری از دستش برنمی‌آمد، اما سنگ هم جلوی پایشان نمی‌انداخت. آن وقت پدرِ ما وقتی فهمید مریم کلاس عکاسی می‌رود زمین و آسمان را به هم دوخت. یک هفته خانه را جهنم کرد.

آخر مادر ما به چه چیز او دلش را خوش کرده این همه سال. شاید من و مریم پای رفتنش را بسته بودیم، نمی‌دانم. شاید اصلا به رفتن و رها کردن به عنوان یک گزینه نگاه نمی‌کرد. شاید به مزخرفات با لباس سفید عروسی آمدن و با کفن سفید رفتن اعتقاد داشت.

مردی با موهای جوگندمی به دنبال تختی که ملافه‌ی سفید روی بیمار آن کشیده شده بود می‌دود و زارزار گریه می‌کند: «نه بابا، نه»

چرا؟ چرا طوری زندگی نکرد که در این شرایط خاطرات خوبش را مرور کنم و اشکی بریزم؟ چرا طوری رفتار کرد که حالا دو دل باشم. نمی‌دانم دوست دارم بماند یا برود. هر دو عذاب است.

سرم را به دیوار تکیه داده‌ام، روی صندلی خوابم برده که با صدای پرستار بیدار می‌شوم: «همراه آقای بیات شما هستید؟»

_ «بله، چی شده؟»

_ «این نسخه رو تهیه کنید و زود برگردید.»

همه را داروخانه‌ی بیمارستان دارد. پلاستیکِ دارو به دست، می‌روم پیش پرستار و احوالش را می‌پرسم.

_ «راستش اوضاع خوبی نداره. فعلا توی کماست. باید صبر کنیم ببینیم سطح هوشیاریش بالا میاد یا نه. براش دعا کنید. فعلا کار دیگه‌ای نمیشه کرد. شما هم می‌تونید تشریف ببرید. شماره‌تون را بگذارید اگر مسئله‌ای پیش آمد باهاتون تماس می‌گیرم.»

از بیمارستان می‌زنم بیرون. هوا بدجور سرد است. آن‌قدر که حس قدم زدن را از سر می‌پراند. دست دراز می‌کنم و با اولین ماشین به خانه برمی‌گردم. ساعت نزدیک 12 نیمه شب است. در را که باز می‌کنم. مریم از جا می‌پرد: «چه خبر؟ چی شد؟» مامان حرف نمی‌زند، اما با چشم‌هایش همین سوال را می‌پرسد. نمی‌دانم در دلشان چه می‌گذرد. آیا آنها هم تکلیفشان با خودشان معلوم نیست؟! آنها هم نمی‌دانند که دوست دارند چه اتفاقی بیفتد؟!! یا من آدم بی‌احساس و خبیثی هستم؟!

_ «هیچی. همون طوری که بوده.»

 دراز می‌کشم روی تخت و گوشی را کنار دستم می‌گذارم. هوا تاریک روشن است که بیدار می‌شوم. مریم روی مبل خوابش برده. مامان هنوز دارد توی آشپزخانه راه می‌رود. می‌روم پیشش، دستش را می‌گیرم. با دمای یخچال فرقی ندارد.

_ «مامان چرا با خودت اینجوری می‌کنی؟ نگران نباش. درست می‌شه. هر اتفاقی بیفته ما کنارتیم. به خودت سخت نگیر. این جوری از پا درمیای قربونت برم.»

همان طور مات نگاهم کرد طوری که انگار دارم به زبان اسپانیایی حرف می‌زنم و او یک کلمه از حرف‌هایم را نمی‌فهمد.

گوشی زنگ می‌خورد. یک لحظه بدنم یخ می‌کند. دستان مادرم را رها می‌کنم و گوشی را برمی‌دارم، شماره ناشناس است.

_ «آقای بیات؟»

_ «بله خودم هستم»

_ «از بیمارستان تماس می‌گیرم. سطح هوشیاری پدرتون خیلی پایین بود. یکی دو بار هم ایشون رو احیا کردیم، اما متاسفانه نشد. تسلیت می‌گم. ما همه‌ی تلاشمون را کردیم.»

تلفن را قطع می‌کنم. برمی‌گردم. مریم روی مبل نشسته و مامان همان طور ایستاده، بدون رد و بدل شدن کلامی متوجه موضوع می‌شوند.

چشمانم تر می‌شود. چشمان مریم هم همین‌طور. نه به خاطر علاقه، شاید به خاطر خون، رابطه‌ی خونی. مادرم نفس عمیقی می‌کشد و می‌رود توی اتاقش. صدای گریه‌اش را می‌شنوم. نمی‌دانم خوب است یا نه. اما از سکوت بهتر بود.

حالا از آن روز سه ماه می‌گذرد و همه چیز به روال عادی برگشته، همه چیز به جز حالِ مادر. از سر کار که برمی‌گردم راضی‌اش می‌کنم امروز برای ناهار برویم بیرون. دوتایی. بعد از ناهار، کمی در پارک قدم می‌زنیم و کنار فواره‌های آب می نشینیم. همه جا بوی عید می‌آید.

_ «مامان، چرا اینقدر گرفته‌ای؟ هنوز از رفتن بابا ناراحتی؟ اون که برای ما و زندگیمون کاری نکرد. عاشقش نبودی که بگم دلت براش تنگ شده، سایه‌ی بالای سر و این حرف‌ها هم اصلا درباره‌اش صدق نمی‌کرد. چون سایه وقتی معنی می‌ده که نوری باشه، ما که زندگیمون فقط ظلمت و تاریکی بود. چرا هنوز با نبودنش کنار نیومدی؟ چرا سعی نمی‌کنی به زندگی برگردی؟ نگاه کن سه چهار روز بیشتر تا عید نمونده. گفتم امروز بیایم هم یه کم با هم حرف بزنیم هم خرید کنیم. می‌خواهم امسال عیدمون عید باشه: سفره‌ی هفت‌سین، عیدی، سبزی‌پلو با ماهی، لباس نو، لبخند، گل سنبل، شب بو… .

می‌دونی مامان، تو با بابا زندگی نکردی. دوست دارم از الان به بعد شاد باشی، بخندی، زندگی کنی، حتی، حتی اگه شرایطش پیش اومد و دوست داشتی ازدواج کنی، با کسی که بتونه حالتو خوب کنه، کسی که بفهمدت.»

برخلاف انتظارم هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.

_ «مامان نکنه از این‌که ما خوش بگذرونیم وقتی بابا نیست عذاب‌وجدان می‌گیری؟ آره؟ حرف بزن. خودتو سبک کن. درس خواندنِ من برای بابا که کاری نکرد، حداقل تو یه چیزی بگو شاید به درد بخوره.»

اشکی از گوشه‌ی چشمش سُر خورد و روی روسری‌اش افتاد: «توی کتاب‌ها خیلی چیزها رو نمی‌نویسند. لحظه‌هایی که باید بین بد و بدتر تصمیم بگیری، دو راهی‌ای که هر کدوم رو بری بازنده‌ای. عذاب‌وجدانی که حتی وقتی خوابی هم رهات نمی‌کنه…

اون چند ساعتی که بابات بین زمین و آسمون مونده بود، منم حال اونو داشتم. نه دوست داشتم به هوش بیاد نه دوست داشتم بمیره. بودنش شما رو آزار می‌داد. اون یکی دو روز آخر گیر داده بود که مریم رو بده به اون دوست داغون‌تر از خودش. بچه‌ام مگه چند سالشه. کلی آرزو داره برای خودش. من این زندگی رو با انتخاب شروع نکردم، اما با انتخاب تمومش کردم. حالِ شماها خوب باشه برای من کافیه. من چیزی از این دنیا نمی‌خوام. فقط میمونه این عذاب وجدانی که حالا جای خالیشو برام پر کرده.

من راهی نداشتم میلاد، می‌فهمی؟ به خاطر شما این کار رو کردم. نه اینکه منّتی سرتون باشه، نه. میگم که فکر نکنی مادرت یه…»

_ «هیس! دیگه ادامه نده مامان. بابا رو دیابت کُشت.»

_ «نمی‌کُشت، اگه من انسولینش رو…»

سرم گیج می‌رود. باورم نمی‌شود. او که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید حالا به خاطر ما… این حس مادر بودن چیست؟ می‌گویم: «دیابت هم نمی‌کشت، مواد می‌کُشت. دیگه همه چیز رو فراموش کن. تا اون‌جایی که یادم میاد رنگ آبی رو دوست داشتی؟ نه؟ بلند شو بریم.»

دستش را می‌گیرم. به زور می‌ایستد. انگار سی سال شکسته‌تر شده. با اصرارم فقط به دردهایش اضافه کردم. حالا علاوه بر عذاب‌وجدان، من هم آینه‌ی دقی می‌شوم که هر بار نگاهمان به هم گره می‌خورد، به او یادآوری می‌کند که چه کرده. من او را جلوی پسرش شکستم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن