مقاله

درس‌هایی از امتحان

امتحان، چالش، رشد و توسعه فردی

متداول است که از درس‌ها امتحان می‌گیرند، امروز می‌خواهم از امتحان درس بگیرم.

درس اول

داشتم عکس‌های ده دوازده سال پیشِ دوره تکرارنشدنی دانشجویی را نگاه می‌کردم که عکس‌های شب امتحان توجهم را جلب کرد. دانشجو باشی، خوابگاهی هم باشی طعم امتحان را طور دیگری می‌چشی. رفتم به شب‌هایی که با الهام تا ساعت سه و چهار نیمه شب درس می‌خواندیم و رفع اشکال می‌کردیم و وقتی خمیازه‌ها به استرس امتحان فائق می‌آمد، الهام تصمیم می‌گرفت کمی بخوابد. قول می‌گرفت که نگذارم بیشتر از یکی دو ساعت شود و بیدارش کنم. ولی حتی یک بار هم وقتی بیدارش می‌کردم بلند نمی‌شد همیشه می‌گفت «دیگه فایده نداره، هرچی خوندیم بسه» و می‌خوابید و 5 دقیقه قبل از رسیدن سرویس به زور از تختخواب دل می‌کَند.

من اما خوابم نمی‌بُرد. عادت بدی داشتم یا باید حداقل پنج شش ساعت می‌خوابیدم یا اصلا نمی‌خوابیدم. دو ساعت خوابیدن، بیش‌تر از نخوابیدن کسلم می‌کرد. بدتر بود. البته استرس هم بی‌تاثیر نبود. یک شب بود و جبران کوتاهی‌های یک ترم!

حالا که یک دهه از زمان دانشجویی و شب‌های امتحان گذشته به این نتیجه رسیده‌ام که شب امتحان فقط در بی‌خوابی و استرس و اضطراب خلاصه نمی‌شد. دستاوردهای مهمتری داشت.

برنامه‌ریزی به فشرده‌ترین حالت ممکن، پی بردن به کوتاهی زمان، نسبیت انیشتین را با گوشت و پوست و استخوان حس کردن، عصاره زمان را گرفتن، تمرینی در جهت بهبود مهارت تصمیم‌گیری و انتخاب (از کدام بخش به نفع کدام بخش زدن)، سرشار از هیجان و انرژی بودن، متمرکز بودن و از همه مهم‌تر از تمام توان بهره بردن.

گرچه خوشحالم که مدت‎هاست استرس شب‎های امتحان را تجربه نکرده‌ام، ولی به نظرم از دست دادن چنین منافعی نیز خسران بزرگی است. حیف است بی‌بهره بمانیم.

می‌توانیم هرازگاهی خودمان را در موقعیت شب امتحان قرار دهیم، و با در نظر گرفتنِ «زمانی معین» خود را به انجام کاری که به دلایل مختلف _چون تنبلی، ترس، اهمالکاری، کمالگرایی، نداشتن اعتمادبه‌نفس، عدم تمرکز و … _ به تعویق انداخته‌ایم، وادار کنیم.

شهریار قنبری در کتاب بنویس! ساعت پاکنویس درباره‌ی این موضوع با عنوان «هوای شب امتحان» نوشته است:

یکی از روش‌های کارساز برای ترانه نوشتن، خود را در حال و هوای شب امتحان قرار دادن است. یک چالش با خویشتن!

«سر پل مک‌کارتنی» همیشه برای خود موعد مقرر در نظر می‌گیرد. یعنی کار تازه به خود سفارش می‌دهد. زمان دقیق تحویل کار را هم مشخص می‌کند. در این فاصله که بی‌شک به حال و هوای شب امتحان می‌ماند، همه‌ی توان خود را به کار می‌گیرد تا ترانه‌ی تازه‌ای در او به گل بنشیند.

پس:

منتظر دیگری نباشید. کسی قرار نیست از شما ترانه بخواهد.

به خود سفارش بدهید. از خود ترانه‌ای بخواهید.

با خود قرارداد ببندید. امضا کنید و محدودیت زمانی را جدی بگیرید.

در لحظه‌ی موعود، ترانه‌ی آماده را به آن «من» دیگر _آن منتقد سختگیر بسپارید.

چه بهتر که در حال و هوای شب امتحان به میلاد ترانه برسیم. ترانه‌ای که سال‌ها ناتمام بماند، چیزی کم دارد.

از خود ترانه‌ای تازه خواستن و به خود سفارش دادن، یک پیشنهاد کارساز است.

 

این پیشنهاد کارسازِ «خود را در حال و هوای شب امتحان قرار دادن»، می‌تواند علاوه بر بستنِ پرونده‌ی بسیاری از کارهای نیمه‌تمام، به خلق ایده‌های جدید و کشف گوشه‌های پنهان وجودمان کمک کند.

 

درس دوم

احساسی که افراد در برخورد با برگه امتحان و امتحان تجربه می‌کنند، متفاوت است. کم نیستند آن‌هایی که به محض نشستن سر جلسه امتحان از فشار استرس هر آنچه را که بلد بوده‌اند فراموش می‌کنند و مجبورند به قرص‌هایی چون پروپرانولول پناه ببرند. عده‌ای نادر هم وجود دارند که اصلاً نمی‌دانند استرس سر جلسه امتحان چه هست. آرام و با خاطری آسوده آنچه را که می‌دانند روی برگه آورده و آنچه را که نمی‌دانند رها می‌کنند.

اما مدل من کمی متفاوت است. تمام استرس من با لمس برگه امتحان، تبدیل به هیجانی برای انتقال تمام آموخته‌هایم می‌شود. گویی به هم دست دوستی داده‌ایم و عقد اخوت بسته‌ایم که هر آنچه از دستمان برمی‌آید برای هم انجام دهیم. پس شروع می‌کنم به نوشتن.

بعد از پیاده کردن تمام آنچه که می‌دانم، نوبت به رها کردن تیر در تاریکی می‌رسد. هیچ سوالی را بدون پاسخ نمی‌گذارم. ذهنم را وادار می‌کنم حتی برای غریب‌ترین سوال‌ها جوابی دست‌وپا کند. و جالب اینکه این روش کم‌وبیش راهگشا هم بوده و برخی از تیرهای رها شده از قضا به هدف هم برخورد کرده است. شاید به همین علت است که معمولا بعد از امتحان _برخلاف بقیه_ واقعاً نمی‌دانم چه کرده‌ام و هیچ حدسی از نتیجه ندارم. (چون نتیجه، به جایی که تیرهای رها شده برخورد کرده بستگی دارد.)

برای من جلسه امتحان یعنی روبه‌رو شدن با یک چالش (هرچقدر هم که مطالعه کنیم، فکر کنیم و برنامه بریزیم، تا آستین‌ها را بالا نزده و پا به عرصه عمل نگذاریم، کاری نکرده‌ایم. تا اقدام نکنیم از نتیجه خبری نیست)، یعنی به‌کارگیری تمام تلاش برای رسیدن به بهترین نتیجه و استفاده حداکثری از زمان، دانسته‌ها و خلاقیت. این همان درس دوم است.

 

چالشی در دل چالشی دیگر

احتمالاً همه ما کم‌وبیش مرتکب تقلب شده‌ایم. تقلب خود چالش دیگری است. چالشی در دل چالش امتحان. تقلب کردن فارغ از درست یا غلط بودن، گزینه‌ای‌ست که وجود دارد و شاید بتوان به‌عنوان آخرین راه‌حل رویش حساب باز کرد. گزینه‌ای که رفتن یا نرفتن به سمت آن، ارتباط مستقیمی با میزان ریسک‌پذیری ما دارد.

ریسک کردن خود نوعی چالش است. تغییر ناگهانی شغل یا رشته‌ی تحصیلی، هزینه کردن برای راه‌اندازی یک شغل جدید، زمان گذاشتن برای یاد گرفتن یک مهارت ناشناخته، به هم زدن یک رابطه و … می‌توانند تغیراتی اساسی در ما و زندگی‌مان ایجاد کنند، مشروط به این‌که آگاهانه، سنجیده شده و متناسب با شرایط باشد.

دوستی داشتم که حین تقلب، از سر بدشانسی یا شاید نابلدی توسط مراقب تیزبینی شکار شد و علی‌رغم ابراز پشیمانی و عذرخواهی، آن درس را با نمره 0.25 افتاد. به‌خاطر یک سوال دو نمره‌ای فاتحه‌ی معدلش خوانده شد.

 

درس سوم

آنچه پس از پایان امتحان اهمیت پیدا می‌کند، نتیجه است. نتیجه‌ای که خود چالشی دیگر است. نتیجه یک آزمون یا امتحان بیشتر از این که نمود بیرونی داشته باشد به چیزی درون ما می‌پردازد و ما را از دو جهت با مسئله مهم «ارزیابی» روبه‌رو می‌کند. اول ارزیابی گذشته و درست و غلط بودن راهی که آمده‌ایم، و دوم ارزیابی آینده و کمک به انتخاب راه‌های بهتر.

درس سوم، به چالش کشیدن خود با نتایج حاصل از اقداماتی است که انجام داده‌ایم.

 

جمع‌بندی

شاید امتحان مقوله‌ی جذاب و خوشایندی برای ما نباشد، اما تحمیلی هم نیست. این خود ما هستیم که تصمیم گرفته‌ایم سختی آن را در ازای هدف بزرگ‌تری به جان بخریم.

در شرایط فرضی نیز همین‌طور است. با خودخواسته و آگاهانه قرار دادن خود در اتمسفر امتحان، با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شویم که به رشد و توسعه ما کمک می‌کند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن