داستان

این بار سه‌شنبه

گوشه‌ی شالِ احمد بالا آمد و نمِ کنارِ چشمش را پاک کرد. از روی صندلی بلند شد، رفت کنار پنجره و از پشتِ لکه‌های بزرگ شیشه به پیرزنی که تک‌و‌تنها گوشه‌ی حیاط نشسته بود و می‌خندید نگاه کرد. حجمِ قابل توجهی هوا را به درون کشید و با آه سردی آن را بیرون داد. برگشت و رو به پیرمرد گفت: «تو این شش سالی که هر چهارشنبه بدون استثنا آمده‌ام اینجا، کنارت گفتم و خندیدم تا حال‌و‌هوات عوض بشه، هر وقتم که فصلش بوده بدون هندوانه نیومدم. امروز هم آوردم، یه کم سخت پیدا شد ولی گیر آوردم. اما حالا… حالا که خودت قرارو عوض کردی و یه روز زودتر منو کشوندی اینجا، می‌خوام تو این یه ربع بیست دقیقه‌ای که وقت دارم، حرف‌های جدید بزنم، حرف‌هایی که هیچ وقت نشنیدی‌شون.»

رفت سمت تخت و گفت: «عروسی داداش مصطفی رو که یادته؟ با هم رفتیم کت‌و‌شلوار بخریم، دست گذاشتی روی اون سُرمه‌ایه. تا اومدم به خودم بجنبم و بگم من اون خاکستریه رو دوست دارم، کت‌و‌شلوار به دست از مغازه اومده‌بودیم بیرون. سه سالِ تموم پوشیدمش با این که ازش بدم میومد.»

گوشه‌ی سمت چپِ لبش کمی بالا رفت و با خنده‌ی تلخی گفت: «آره می‌دونم. یه دست لباس، نه ارزش نبش‌قبر‌کردن گذشته رو داره نه ارزش دلخوری الان رو. اما فقط این نبود.»

با پایش قِلی به پلاستیک هندوانه داد: «همین هندوانه هم تو خونه‌ی ما داستانی داشت برای خودش. نمی‌شد بری بیرون و هندوانه به دست برنگردی. هرچی ننه می‌گفت هندوانه که داشتیم، تو می‌گفتی توی خونه باشه، ضرر نداره. بعضی وقت‌ها هم خراب می‌شد و مجبور بودیم بریزیم دور. می‌دونی چرا؟ چون تو روی چهار نفر حساب می‌کردی، ولی فقط دو نفر هندوانه می‌خوردند. تو همه‌ی این سال‌ها هیچ وقت نپرسیدی و نفهمیدی که من و مامان هندوانه دوست نداریم…دلمون خربزه می‌خواست.»

نشست روی صندلی، نگاهی به تخت روبه رو که خالی بود انداخت و گفت: «نه، شکم هم اونقدر مهم نیست که بخواهد این وقتِ کوتاه رو ازمون بگیره.»

«اومدم حرف‌های مهم‌تر بزنم. از نجّاری بگم. از خاک اره که سی ساله با منه و عذابم میده. گفتی “درس به چه درد می‌خوره، اونی هم که درس می‌خونه، می‌خونه که بتونه دست خودشو یه جایی بند کنه. یه مدت پیشِ اوس محمد نجاری کنی میشی آقای خودت. برای مغازه و خرت‌و‌پرت هم خودم کمکت می کنم.” این‌قدر از اولین چیزی که با چوب ساختم تعریف کردی و اونو تو سر تک‌تک پسرهای فامیل زدی که من راستی‌راستی باورم شد باید نجار بشم. هاتف پسرِ عمو اکبر درس خواند و معلم شد. تا حالا بهت نگفته بودم که بهش حسودیم می‌شد، حالا میگم، هنوز هم میشه. می‌دونی، دلم می خواست حالا که درس نخوندم، حداقل برم مکانیکی یاد بگیرم، آخه عاشق ماشین بودم. نه،حتم دارم که نمی دونی، چون من هیچ وقت بهت نگفتم.»

چشم به موزاییک کف اتاق دوخت و در‌حالی‌که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد گفت: «کاش فقط همینا بود. یه کم که قد کشیدم و پشت لبم سبز شد دستم رو گرفتی و بردی خونه‌ی همسایه و این‌قدر از مرضیه و خوبی‌هاش و این که چقدر به هم میایم گفتی تا سور‌و‌سات عروسی راه افتاد و من نتونستم بهت بگم که وقتی سمانه دخترِ خاله اعظم رو می‌دیدم دلم یه طوری می‌شد. من حتی اسم بچه‌هامو چیزی گذاشتم که تو دوست داشتی، نه خودم.»

سرش را بالا آورد، دستش را دراز کرد و ملافه‌ی سفید را از روی صورت پیرمرد کنار زد: «می‌دونی بابا، گاهی فکر می‌کنم تو، سرِ زندگیِ منو با پنبه بریدی. بدون خشونت، بدون خونریزی، بدون دعوا. بدیِ ماجرا هم اتفاقا همین‌جا بود، این جایی که تو آدمِ خوب و مهربونی بودی. بیشتر از حدِ توانت کمکم کردی، هیچ وقت سعی نکردی به زور منو مجبور به کاری بکنی که دوست نداشتم، ولی کاش… کاش بلد بودی داد بزنی، فحش بدی، توهین کنی، کتک بزنی. شاید اون وقت منم به خودم اجازه می‌دادم جلوت وایسم، بگم نه، نمی‌خوام، نظرم اینه. نمی‌دونم تقصیر من بود که تو نمی‌دونستی من چی می‌خوام چی نمی‌خوام، یا تقصیر مهربونیِ زیادِ خودت.»

درِ اتاق باز شد و صدای آشنایی گفت: «آقای طاهری اگه اجازه بدید آقایون آمده‌اند برای…»

احمد نگذاشت جمله‌ی او تمام شود: «بله بله متوجهم، الان میرم بیرون.» چند ثانیه به آن چهره‌ی آرام نگریست «با پنبه بریدن شاید سر و صدا نداشته‌باشه، اما درد داره، خیلی زیاد…» پارچه‌ی سفید را روی صورت پیرمرد کشید. دو سه قطره اشک روی پارچه چکید و دایره‌هایش کمی بزرگ‌تر شد.

از روی صندلی بلند شد. نگاهی به اتاقی که برای آخرین بار آن را می‌دید انداخت، دلش برای خنده‌های پدرش تنگ شد. برگشت، از روی پارچه‌ی سفید، گونه‌ی پیرمرد را بوسید «به دل نگیر، بذارش به حساب درددل. این همه سال با خودم حملش کردم، دیدم امروز وقت خوبیه، هم من سبک می‌شم، هم تو غصّه نمی‌خوری. راحت بخواب بابا، راحت»

دسته‌ی پلاستیک هندوانه را گرفت، آن را روی صندلی گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن