مقاله

بند ناف و وابستگی

وابستگی ناسالم مادر و فرزند

شما بند ناف خود را به یاد می‌آورید؟!

طبیعی است که حافظه، ما را در به یاد آوردن دوران پیش از تولد و بند ناف یاری نکند، اما طبیعی نیست اگر اسم بند ناف تاکنون به گوشمان نخورده و اطلاعات مختصری درباره‌ی کاربردش نداشته باشیم.

بند ناف وسیله‌ای برای رساندن خون (مواد غذایی و اکسیژن) از مادر به جنین و ابزاری برای ادامه‌ی حیات جنین است.

 

بند ناف و وابستگی

اما در نگاهی متفاوت‌تر می‌توان بند ناف را نماد وابستگی دید. وابستگی‌ای که در دورانی از زندگی، حیات ما منوط به آن است.

با تولد نوزاد و در نتیجه شکوفایی برخی از توانایی‌های بالقوه‌ی او مثل تنفس، گوارش و … نیاز به بند ناف مرتفع شده و بریده می‌شود.

بریدن این بند، نام جنین را به نوزاد تغییر داده و وابستگی به مادر را کاهش می‌دهد. اگر کمی دقت کنیم متوجه می‌شویم که کودک، رشد جسمی، ذهنی، حسی، عاطفی و روحیِ خود را مدیون همین استقلال نسبی است. استقلالی که باید در وقت مناسبش فراهم شود.

این جدا شدنِ بند ناف فقط به رشد و استقلال کودک و رهایی مادر ختم نمی‌شود، خون بند ناف را که غنی از سلول‌های بنیادی است می‌توان ذخیره و در آینده در درمان انواع بیماری‌ها استفاده کرد. در معنای گستره‌تر شاید بتوان این‌گونه گفت که این کاهش وابستگی، فواید بلندمدتی خواهد داشت. ما به کاهش وابستگیِ امروز برای رشدِ فردا نیازمندیم.

روند کاهشی وابستگی

پس از تولد به مرور زمان وابستگی کودک به مادر کم‌تر شده و شرایط رشد فراهم می‌شود. اما این حالتِ درست و سالم ماجراست. متاسفانه گاهی به دلایل مختلف این روند طی نشده و یک وابستگی ناسالم شکل می‌گیرد. یک وابستگی ناسالم دو طرفه.

 

وابستگی ناسالم

این عنوانی است که می‌توان برای کلیپ فوق‌العاده‌ی زیر _که ایده‌ی این متن را برایم تداعی کرد_ گذاشت: وابستگی ناسالم.

پیشنهاد می‌کنم اول کلیپ را ببینید:

 

 

وابسته بار آوردن کودک _که معمولاً توسط مادران اتفاق می افتد_ آفت آینده‌سوزی است که دامن هر دو (مادر و کودک) را خواهد گرفت.

کودک آهسته‌آهسته بزرگ می‌شود و این وابستگی دست و پای رشدش را می‌بندد. اما اشتباه نکنید، فرزند تنها قربانی این اتفاق نیست. مادر هم آسیب می‌بیند. او برای ایجاد این وابستگی بهای سنگینی پرداخته، جوانی و عمرش را گذاشته، روی علایقش خط قرمز کشیده، گاهی از آنچه می‌خواسته و کسی که دوست داشته گذشته، موقعیت‌های زیادی را از دست داده و حالا که کودک دیگر کودک نیست، مادر منتظر چیزی است که این بها را جبران کند و این جا احتمال وقوع دو واکنش از سمت فرزند وجود دارد.

نتیجه‌ی وابستگی ناسالم

تعادل ناسالم

یک عکس العمل، تن دادن فرزند به این وابستگی و ایجاد یک تعادل بیمارگونه است. تعادلی که در ظاهر برقرار است و از ایجاد تنش‌ها جلوگیری می‌کند، اما در باطن سالم نیست، چون مغایر رشد است.

 در چنین شرایطی فرزند، گرفتار یک چرخه‌ی غلط شده و آن وقت نوبت اوست که بهای این وابستگی را پرداخته و فرصت‌های زندگی‌اش را یکی پس از دیگری از دست بدهد و برای نشکستن قلب مادر و جبران زحمات وحشتناکش(!) تا آنجا که می‌تواند تلاش کند.

نتیجه‌ی این تعادل برای فرزند، آرامشی ظاهری در زمان حال، حس عذاب‌وجدان به‌جهت سپری کردن زمانی هرچند کوتاه برای خود و احتمالاً افسردگی در زمان آینده خواهد بود: آینده‌ای که با مقایسه‌ی ناخودگاهِ خود با هم‌سن‌وسالانش، به خسارت جبران‌ناپذیری که متحمل شده پی ببرد و یا آینده‌ای که مادر را از دست بدهد.

و متاسفانه این چرخه‌ی معیوب ادامه پیدا می‌کند. فرزندی که استقلال را به معنای درست تجربه نکرده، مدام به دنبال کسی برای وابسته بودن خواهد بود: دوست، همسر و در مرحله‌ی بعد، فرزند.

زمانی که فرزندِ وابسته، خود، والد شود، ناآگاهانه و شاید حتی آگاهانه برای ایجاد و حفظ نوعی جدید از وابستگی تلاش می‌کند. و این روند تا جایی پیش می‌رود که فرزندی با انتخاب راه دیگر، این چرخه را بشکند.

 

ایجاد تنش

راه دوم، زیرِ بار نرفتن است و تکیه به این استدلال که “من فقط یک بار زندگی می‌کنم و می‌خواهم آن‌طور که دوست دارم زندگی کنم.” با چنین دیدگاهی، او دیگر به محدودیت‌ها تن نمی‌دهد، و این‌جاست که اختلافات شروع می‌شود. بحث و مجادله‌ای که معمولاً با کوتاه آمدنِ مادر خاتمه می‌یابد. کوتاه آمدنی که فقط برای جلوگیری از وخیم‌تر شدن وضعیت رابطه و حفظ حداقل‌ها است، نه قدمی در جهت بهبود و تجربه‌ی حال خوب. چرا که مادر از درون شکسته، شکست خورده است. او در سرمایه‌گذاری هنگفتی که کرده و عمر خود را گذاشته، سود چندانی به دست نیاورده، زندگی‌اش را صرف کسی کرده که حالا او حاضر به انجام این کار نیست.

نتیجه‌ی این تنش‌ها و اختلافات نیز چیزی جز بیشتر شدنِ روز‌به‌روز فاصله‌ی بین مادر و فرزند نیست. فاصله‌ای که خود می‌تواند شروع معضلات دیگری باشد.

 

چه می‌توان کرد؟

اولین گام برای حل این مشکل _مانند هر مشکل دیگری_ آگاهی است.

اگر هنوز پا به عرصه‌ی مادری نگذاشته‌ایم، باید به این اصل مهم آگاه باشیم که خوب‌بودن کافی است، به دنبال یک مادرِ کامل و ایده‌آل بودن اشتباه است، باید به قدرِ کافی خوب بود.

 

قرار نیست عالی و بدون عیب باشیم. مادرها انسانند و حق زندگی دارند. قرار نیست با به دنیا آوردن بچه و دادن حق زندگی به او، این حق را از خودشان سلب کنند و عطای زندگی را به لقایش ببخشند. برخی از این فداکاری‌های غلط ریشه در فرهنگ ما داشته و به صورت باورهای عمیقی در ما نهادینه شده‌اند. تغییر این باورها کار ساده‌ای نیست اما ضروری است. شاید لازم باشد در این‌باره مطالعه کنیم، از روان‌شناس و مشاور کمک بگیریم، همسرمان را نسبت به نیازهای خود (خلوت، دنبال کردن علایق و رشد) آگاه کنیم و کمی در راستای این تغییر سختی بکشیم تا هم خودمان و هم فرزندمان در آینده طعم زندگی را بیشتر بچشیم.

داستان برای کسی که اکنون مادر است و گرفتار این نوع از وابستگی شده _فارغ از برخورد فرزند و انتخاب هر کدام از دو راهِ بالا_ شاید دشوارتر ولی نه‌چندان متفاوت است. باز هم آگاهی و شروع به تغییر راه‌گشا خواهد بود.

به نظر می‌رسد که اگر فرزندِ ما راه دوم را پیش گرفته و تنش، آرامش را از فضای خانه دور کرده، اولین گام یعنی آگاهی نسبت به وجود مشکل برداشته شده و باید به فکر راه‌حلی برای تغییر و اصلاح بود. اما در شرایطی که تعادلِ ناسالم برقرار است، کار کمی سخت‌تر می‌شود، چرا که وابستگی در پشتِ آن تعادل پنهان شده و یافتنش خود، بینش عمیق‌تر و درک بیشتری می‌طلبد. در چنین حالتی قسمت دشوارتر ماجرا، پِی بردن به همین مسئله در دلِ آرامش ظاهریِ زندگی است.

در مرحله‌ی بعد یعنی مسیرِ اصلاح باورها و تغییر رفتار، توجه به یک نکته ضروری است و آن کنار آمدن با گذشته است. گذشته‌ای که به گمان مادر یا فرزند، قربانی این وابستگی ناسالم شده و به باد رفته است.

و حرف آخر این‌که دردناک‌ترین زمان برای بریدن این بند ناف وابستگی، زمان مرگ است، این ضرورت را تا آن روز به تعویق نیندازیم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن