داستان

به رنگِ ارکیده

گوشه‌ی این طرفِ سقف چه تار عنکبوتی بسته! ندیده بودمش. آخرین بار، عید بود که با سعید دستی به در و دیوار خانه کشیدیم. دو سه تا تَرَک ریز هم هست که از سقف شروع شده و آرام‌آرام تا وسط دیوار آمده. این‌ها را هم ندیده بودم. ایرادی ندارد. حالا برای رصد کردن همه‌ی این جزئیات وقت کافی دارم!

زنگ خانه را می‌زنند. سعید در را باز می‌کند. این یکی دو روز خانه حسابی شلوغ است. عمه می‌رود، خاله می‌آید. دخترِ این دایی می‌رود، عروسِ آن عمو می‌آید. آشنایانِ دور هم می‌آیند، گاه آنقدر دور که مادر باید ما را به هم معرفی کند. حوصله‌ی هیچ کدامشان را ندارم. مادر و پدرم چند روز دیگر که مدرسه‌ها باز می‌شود باید برگردند شیراز. پدر دبیر ریاضی است و مادر دبیر زیست، سنا هم سال آینده کنکور دارد. نمی‌دانم چقدر تا اول مهرماه مانده. حساب روزها و ساعت‌ها از دستم در رفته.

شب می‌شود و خانه ساکت. مادرم چراغ را خاموش می‌کند و پرده را کنار می‌کشد. فقط آقاغلام، بقّالِ سرِ کوچه نمی‌داند که من عاشقِ آسمانِ شب و ستاره‌هایش هستم. دانشجو که بودم دو سه دوره هم کلاس نجوم رفتم. چیزهایی سرم می‌شد، اما به نظرم لذت بردن و آرام شدن با نگاه کردن به این موجودِ تاریکِ بلندِ عظیمِ گُل گُلی هیچ سواد و علم و دانشی نمی‌خواهد. فقط کافی است بتوانی شبی چند دقیقه از روزمرگی و تکرار و زندگی دل بکَنی و مردمکِ چشمانت را به سمتش گِرد کنی، همین. چشم‌هایم را می‌بندم، باز می‌کنم، دوباره می‌بندم، دوباره باز می‌کنم. ستاره‌ها می‌آیند و می‌روند. تندتند پلک می‌زنم، ستاره‌ها هم به سرعت خودی نشان می‌دهند و غیب می‌شوند.

نمی‌دانم خوابم برده بود یا نه، اما با صدای عجیبی به خودم آمدم. چشم‌هایم را که باز کردم دیدم ستاره‌ها پخشِ زمین شده‌اند و یک خطِ ممتدِ سفیدِ برّاق، آسمانِ بالای سرم را دو قسمت کرده. بعد ستاره‌ها برگشتند سرجای خودشان، بازی‌شان گرفته بود؟ دوباره آمدند روی زمین زیرِ پاهایم. به یاد زمانی افتادم که در هواپیما، ابرها زیر پایمان بود و من آرزو کرده بودم که روزی ستاره‌ها را از بالا ببینم. آرزوی محالی بود ولی نمی‌دانم الان چطور… چند بار با سرعت زیاد این اتفاق افتاد و بعد دیگر نفهمیدم چه شد.

چشمانم را که باز کردم زیادی روز شده بود. نور خورشید خودش را پهن کرده بود وسط اتاق. همه چیز روشن بود، جز جایی که در آن بودم. مردی با روپوش سفید وارد اتاق شد، چیزهایی گفت که گوش نکردم، ترجیح دادم به آخرین صداها و تصاویر ذهنم مراجعه کنم.

_ سعید اگه خوابت نمیاد من یه چرت بزنم.

_ نه عزیزم بیدارم. تو بخواب.

_ شرطمون که یادت نمیره؟

_ نه. خیالت راحت. مگه میشه یادم بره. سرعت و بچه در یک اقلیم نگنجند.

در سومین سالگرد ازدواجمان، بالاخره توانسته‌بود مرا راضی کند که به بچه فکر کنم. من هم که علاقه‌اش به پدر شدن را دیدم شرط گذاشتم سرعت را کنار بگذارد. باید بین بچه و سرعت یکی را انتخاب می‌کرد. با اینکه چندان عاشق بچه نبودم، اما انتخابش خوشحالم کرد.

چشم‌هایم را که باز کردم مردِ سفیدپوش رفته بود و سعید، پدر، مادرم و سنا کنار تخت ایستاده بودند. کلاهِ سفیدِ نامرتبی سرش بود و زخمِ بدی روی گونه‌ی چپش. از دستِ چپش هم فقط کمی از ناخن‌هایش مشخص بود، تا بازو سفیدپوشِ گچ بود. از سعید به بابا، از بابا به مامان، از مامان به سنا یک دور همه را نگاه کردم. چشم‌هایشان مثل یک فنجانِ چای داغ بود که آدم حواسش نیست و تا آخرین جای ممکن پُرش می‌کند و آن وقت با کوچک‌ترین حرکتی، حتی نفس کشیدنی لبریز می‌شود. دو سه دورِ دیگر همه را به ترتیب نگاه کردم. معلوم بود فاجعه عمیق است، ولی چرا کسی از عمقش حرفی نمی‌زد. چشم‌هایم را بستم. باز که کردم همه رفته بودند و سعید داشت با دستِ سالمش دستم را به شدت تکان می‌داد.

_نگران نباش عزیزم. خوشبختانه نخاع از ناحیه‌ی گردن آسیب جدی‌ای ندیده و حرکت و حس، کم‌کم به دست‌هات برمی‌گرده.

اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود می‌گفت که این همه‌ی واقعیت نیست.

دستش را روی پایم گذاشت و گفت: ولی پاهات… منو ببخش…

نفهمیدم دیگر چه گفت و کِی از اتاق بیرون رفت و کِی شب شد و کی دوباره روز شد و کی یک غریبه که احتمالا روان‌شناس بود کنارم روی تخت نشست و حرف‌هایی زد که نه می‌توانستم و نه می‌خواستم که بشنوم.

نمی‌دانم از آن تصادف لعنتی چقدر گذشته. اگر پرستار و دکتر که گه‌گاه می‌آمدند را فاکتور می‌گرفتم، حالا دیگر من و سعید در خانه تنها بودیم. فیزیوتراپ را که بدرقه کرد کنارم نشست:

_ سوفی، عزیزم، حرف بزن. می‌دونی چند روزه سکوت کردی؟ یه چیزی بگو. دیگه تحمّلم تموم شده. حرف بزن، فحش بده، بزن تو گوشم، تف کن تو صورتم، داد بزن، یه کاری بکن. این قدر با این سکوتت آزارم نده. دکترها میگند مشکل تکلّم نداری، فقط شوکه شدی. هر کاری که برای بیرون اومدن از این شوک لازمه، انجام بده. من اشتباه کردم. یه غلطی کردم. منو ببخش. من نباید…

بدون اینکه فکر کنم، ناخواسته دهانم باز شد: انگار آتشفشانی بودم که به دنبال روزنه‌ای می‌گشت:

_ همین؟! یه غلطی کردی؟! تاوان این غلطِ تو رو من باید بدم. می‌فهمی؟ من چجوری بدون پا زندگی کنم؟ چطوری برم سر کار؟ چطوری رانندگی کنم؟ چجوری ورزش کنم؟ هان؟ من با این همه آرزویی که الان باید یه جا خاکشون کنم، چه کار کنم؟ هان؟

_ شرمندم. منو ببخش. کاش من به جای تو…

_ شرمندگیت به چه درد من می‌خوره؟ ازت بدم میاد. ازت متنفّرم. زندگیمو نابود کردی. برو بیرون.

صورتم خیس اشک بود. به زور با دست‌هایم که حالا کاربری دست را پیدا کرده بودند صورتم را پاک کردم، نگاهی به ویلچر کنارِ تخت که قرار بود یارِ غارم باشد انداختم و مثل اینکه تازه فهمیده باشم چه اتفاقی افتاده بلندبلند گریه کردم.

صدای گریه‌ی سعید هم از بیرون می‌آمد، به همان بلندی. از صدای گریه‌اش هم متنفر بودم.

کار با ویلچر سخت بود، کنار آمدن با آن سخت‌تر. حالا شش ماهی گذشته، و تمام بهبودی‌ای که می‌توانست حاصل شود، حاصل شده. من مانده‌ام و پاهایی که دیگر هیچ کاربردی ندارند، و شغلی که دیگر وجود ندارد، و استقلالی که به حداقل رسیده. فقط از پس کارهای پیش‌پا‌افتاده‌ی زندگی برمی‌آیم، آن هم نه کامل. در این مدت جز جواب سلام یک کلمه هم با سعید حرف نزده‌ام.

این زندگی را دوست ندارم، اصلا اسمش دیگر زندگی نیست وقتی نتوانی زیر باران قدم بزنی، وقتی نتوانی روی لبه‌ی جدول کنار خیابان راه بروی، بدوی، صبح‌های جمعه کوهنوردی کنی، بچه‌ات را به مدرسه ببری، بچه… کدام بچه؟ لعنت به تو سعید که همه چیز را خراب کردی. لعنت به تو.

و حالا به خیالِ خوشِ خودش می‌خواهد خانه‌ای را که با خاک یکسان کرده از نو بسازد، به هر بهانه و فرصتی سعی می‌کند مرا به زندگی برگرداند. از زهرا نعمتی می‌گوید. از هزاران آدمِ معلولِ موفّق دیگر (و نمی‌داند صفتِ معلول با روح و جسم من چه می‌کند)، از بچه‌ای که با هم بزرگش می‌کنیم و بعد به ما افتخار می‌کند، از پروژه‌هایی که می‌توانم در خانه انجام بدهم، از یک مسافرت برای عوض شدن روحیه، از فلان باشگاه که والیبال نشسته‌ی بانوان دارد. آخر تو از حال‌و‌هوای من چه می‌فهمی؟! من به چه فکر می‌کنم و تو به چه می‌اندیشی!

تحمّل کردنِ چیزی که حالا اسمش زندگی است کارِ راحتی نیست. خسته شده‌ام. شاید دیگر راهی جز راهِ آخر وجود نداشته باشد.

تهیه کردنش کاری نداشت.

چاقوی نسبتا تیزی برمی‌دارم. پرتقال‌های ریز نارنجیِ آب‌داری که سعید دیشب خریده را می‌شویم و آرام‌آرام از وسط نصف می‌کنم. هر نیم‌کره را با دستم چندبار ساعتگرد و پادساعتگرد روی قلّه‌ی شیاردار می‌چرخانم. حتی نمی‌توانم آن آب‌میوه‌گیرِ برقی را از کابینت بالایی، پایین بیاورم. اولین‌بار است از این نوع دستی‌اش استفاده می‌کنم. وقتی برای خریدش با مامان مخالفت کردم، گفته بود روزی به کار می‌آید. لعنت به امروز که بالاخره به کار آمد.

تقریبا پُر شده. آن را در یک لیوان کشیده‌ی بزرگ خالی می‌کنم. قرص‌ها را در آن می‌اندازم و خوب هم می‌زنم.

آن‌قدر هم زده‌ام که کف کرده‌است. اصلا چرا آب پرتقال؟ چرا با آب معمولی نخورم؟ این یعنی هنوز هم طعم این آبمیوه را دوست دارم؟ هنوز هم لذت می‌برم؟ هنوز هم می‌شود لذت برد؟

نگاهی به آن می‌اندازم. آماده‌ی آماده است. کافی است بخورم و بخوابم، برای همیشه، راحت، بدون ویلچر. چه بلایی سرِ سعید می‌آمد وقتی می‌فهمید؟ مهم نبود. اصلا مهم نبود. او با خودخواهی‌اش قبل از من، این کار را کرده بود. با زیر پا گذاشتنِ شرطمان. اصلا چرا من؟ چرا او نه؟ چرا او به سزای کارش نرسد؟ شاید اگر کمی آهسته‌تر رفته بود… نگذاشتم بغضم به اشک تبدیل شود.

انتقام، ذهنم را آرام می‌کند، دلم را خنک. ولی نمی‌دانم این حالِ خوب چقدر می‌تواند با من بمانَد، پنج شش ماه، چهار پنج هفته، سه چهار روز، دو سه ساعت، یکی دو دقیقه، یا فقط چند صدم ثانیه، شاید حتی تا قبل از عمل کردن قرص‌ها؟! نمی‌دانم. توانِ اضافه شدن یک دردِ دیگر را ندارم. خیلی ضعیف‌تر از آنی هستم که روزی تصور می‌کردم. آن همه شعار، آرمان‌گرایی، اراده، اعتماد‌به‌نفس، تلاش، مثبت‌اندیشی، مطالعه، آن همه ادّعا چه شد؟

کم آورده بودم. شکست خورده بودم. آن همه کتاب و سخنرانی انگیزشی که خوانده و شنیده بودم نتوانسته بود کمکم کند.

نگاهی تمام قد به لیوان آب پرتقال انداختم، به فکرم رسید می‌شود محتویاتش را در دو لیوانِ کوچک‌تر ریخت و به یاد روزهای اول زندگی مشترکمان با هم نوشید؛ روزهایی که سعید با دسته گل‌های رنگی ارکیده به خانه می‌آمد. بی‌اختیار لبخند زدم، بعد از مدّت‌ها؛ لبخندی که تلخ نبود.

هنوز بین لیوان برزگ و لیوان‌های کوچک مردّد بودم که کلید در قفل چرخید و سعید با یک دسته گلِ رنگیِ ارکیده وارد شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
negahedobareJustin Hamilton Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
Justin Hamilton
Guest

Long time reader, first time commenter — so,
thought I’d drop a comment.. — and at the
same time ask for a favor.

Your wordpress site is very simplistic – hope you don’t mind me asking what theme you’re using?
(and don’t mind if I steal it? :P)

I just launched my small businesses site –also built in wordpress like
yours– but the theme slows (!) the site down quite a bit.

In case you have a minute, you can find it by searching for “royal cbd” on Google (would appreciate any feedback)

Keep up the good work– and take care of yourself during the coronavirus scare!

~Justin

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن