داستان

به پدرش رفته…

به خودت می‌پیچی. از بس دندان‌هایت را به هم فشار داده‌ای، دردِ فک هم به دردِ دل اضافه شده. تحملِ درد برایت سخت است، اما نه سخت‌تر از تصمیمی که گرفتی. در را که می‌بندی و بیرون می‌آیی، دنیا دورِ سرت می‌چرخد. درختان در هوا می‌رقصند، بدون ریشه، آدم‌ها توی آسمان راه می‌روند، بدون ریسه.

دستت را به دیوار می‌گیری و خودت را به زور می‌رسانی سرِ کوچه و سوار همان ماشینی می‌شوی که با آن آمده‌ای. نگاهی در آینه به تو می‌اندازد. نمی‌فهمی به خاطر معطل شدنش است یا به خاطر فضولی‌اش. دانه‌های عرق روی پیشانی‌ات نشسته. یخ کرده‌ای. کیف پولت را به زحمت بیرون می‌کشی. چندتا اسکناس که از درد نمی‌توانی بفهمی چندتاست و چقدر می‌شود درمی‌آوری و دراز می‌کنی سمت راننده. می‌گیرد و هیچ نمی‌گوید. درِ خانه پیاده می‌شوی. همسایه را می‌بینی که گویی از رنگ پریده‌ات می‌پرسد. نمی‌فهمی چه می‌گوید، سری تکان می‌دهی و رد می‌شوی.

در را باز می‌کنی. دکمه قرمز کنترل را فشار می‌دهی و روی مبل دراز می‌کشی. هیچ کانالی حواست را پرت نمی‌کند. خودت را سرگرم گوشی می‌کنی. آخرین پیامِ مهسا را دوباره می‌خوانی “کارش حرف نداره عزیزم. تا حالا چند نفر رو فرستادم پیشش همه راضی بودند. تو هم نتیجه رو بهم بگو. فقط وقتی برو که تصمیمتو گرفته باشی. منتظر خبرت هستم.”

جلوی چشمانت رژه می‌رود. اول کوچک است اما کم‌کم بزرگ می‌شود، قد می‌کشد. نگاهش می‌کنی. طوری چشم‌غره می‌رود انگار به او بدهکاری. می‌خواهی داد بزنی “چیه؟ چی می‌خوای؟” که یادت می‌افتد زندگی‌اش را از تو طلب دارد. بلند می‌گویی “کدوم زندگی؟ نگاه کن. من خودمم اضافی‌ام. اون بابای عوضی‌ات نه از غلطی که خودش کرده خبر داره، نه از غلطی که من کردم. اصلا این به اون در. تو هم برو پی کارِت.”

تلفن زنگ می‌خورد. جواب می‌دهی. خودش است. جلوی تو ایستاده، لب‌هایش تکان می‌خورد اما صدایش از پشت تلفن می‌آید: “چرا مامان؟ چرا؟” داد می‌زنی: “دست از سرم بردار” و گوشی را می‌گذاری.

درِ یخچال را باز می‌کنی. با آب و هوا پُر شده است. لیوان را تا نیمه آب می‌کنی، نزدیک که می‌آوری مُچش را در آب می‌بینی، خودت را عقب می‌کشی. لیوان را روی میز می‌گذاری. دست همان طور بیرون می‌آید. مچش کوچک است اما دست تمامی ندارد. می‌آید سمتت. می‌چسبی به کابینت. لحظه‌ای به هم نگاه می‌کنید ناگهان حمله می‌کند می‌پیچد دور گردنت. می‌خواهد انتقام بگیرد. نفست تنگ می‌شود. هر چه بیشتر سعی می‌کنی، محکم‌تر فشار می‌دهد. روی زمین می‌افتی. می‌خواهی داد بزنی، نمی‌توانی. با دستانت محکم آن را گرفته‌ای و می‌خواهی از گردنت جدا کنی. بی‌فایده است. صدای در را می‌شنوی. سیامک به دنبال تو می‌آید توی آشپزخانه. تو را می‌بیند که دست‌و‌پا می‌زنی و رنگت به کبودی رفته. دست پاچه می‌آید بالای سرت: «چیکار داری می‌کنی؟ دیوانه شدی؟ رها کن گردنت رو. خفه می‌شی. ولش کن. داری چه بلایی سر خودت میاری؟»

دستانت را گرفته و می‌خواهد جدا کند. او هم با بچه‌اش هم‌دست است. کمر به نبودنت بسته‌اند. تلاشت را بیشتر می‌کنی. ناخن‌هایت را در دست‌های پیچیده دور گردنت فرو می‌کنی. بوی خون به مشامت می‌رسد. سیامک هنوز داد و فریاد می‌کند و می‌خواهد دستانت را جدا کند. چشمانت خوب نمی‌بیند. دوباره به سیامک نگاه می‌کنی. کمی تار است اما نه آنقدر که اشتباه کنی. نه. خودش است، خودِ خودش است. بزرگ شده. بدجوری به پدرش رفته. مو نمی‌زند.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن