معرفی کتاب

بوف کور

سال 91- 92 بود که «بوف کور» و «سگ ولگرد» صادق هدایت را از دستفروشی‌های کنار خیابان انقلاب خریدم. آن روزها دانشجو بودم و نخواندن چنین کتاب‌هایی کسر شان بود! در همان هول‌وولای کارهای پایان‌نامه در آزمایشگاه بوف کور را خواندم. نه خوشم آمد و نه چیزی دستگیرم شد. اما به هر زحمتی بود تمامش کردم.

حالا این هفته پس از گذشت هفت سال دوباره بوف کور را خواندم. چیزهای بیشتری دستگیرم شد اما هنوز برایم مبهم بود. چرخی در اینترنت زدم و متوجه شدم این مشکل من نیست، خاصیت کتاب است.

کتابی که با جنبه‌های نمادین و توصیفات ستودنی‌اش، گرچه در ظاهر نوعی مقابله با مرگ را به تصویر می‌کشد، اما به عشق و نفرت، واکاوی اعتقادات، فلسفه، روانکاوی و مسائل پیچیده‌تر دیگری نیز پرداخته است. با گذشت بیش از 80 سال از انتشار بوف کور، هنوز هم نمادهای داستان، در نظر منتقدان جای بحث و تفسیر دارد.

رضا براهنی در شروع مقاله‌ای با عنوان «بازنویسی بوف کور» می‌نویسد:

«در ادبیات روایی ما بوف کور مقام برجسته‌ای دارد. صرف‌نظر از موقعیت خاص تاریخی آن به عنوان نخستین رمان فارسی، اهمیت و مقام بالاتری نیز دارد که مدیون اجرای هنری کتاب است. این اجرای هنری از عمق و به‌شدت تمام، به رخ کشیده شده است و از چنان قدرتی برخوردار است که ما همه به عنوان خواننده به میدان جاذبه آن کشیده می‌شویم و بهت و حیرت و کشش ما به درون نیروی جادویی کتاب چنان قوی است که قدرت‌های انتقادی ما کُند می‌شود. کرختی ناشی از لذت هنری به ما اجازه‌ انتقاد نمی‌دهد، حتی در بازخوانی‌های چندباره آن نیز تنها مخاطب هنری باقی می‌مانیم. افسون عمیق و گسترده و خیال‌انگیز آن نمی‌گذارد زهری را که در کام ما چکانده می‌شود، احساس کنیم.»

متن کامل مقاله‎ی «بازنویسی بوف کور» از رضا براهنی را می‌توانید در اینجا مطالعه کنید.

 

«بوف کور» را اولین رمان مدرن ایران می‌دانند. داستانی با زاویه‌دید اول شخص که به سبک فراواقع یا سورئالیسم نوشته شده و خواننده را جایی میان واقعیت و خیال به دنبال خود می‌کشاند.

این کتاب اولین بار در سال 1315 در هندوستان منتشر شد و تاکنون علاوه بر انگلیسی، به زبان‌های گوناگونی از جمله فرانسه، آلمانی، سوئدی، اسپانیایی، عبری، چکی، مجارستانی، ترکی، ارمنی و کره‌ای ترجمه شده‌است.

داریوش مهرجویی هامون را با الهام گرفتن از این داستان ساخته است.

علی‌رغم حجم کم بوف کور، نوشتن یک دوخطی ساده برای آن کار آسانی نیست. پس، از توضیح و توصیف آن صرف‌نظر کرده و در ادامه به بخش‌هایی از کتاب اشاره می‌کنم:

 

در زندگی زخم‌هایی هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد.

اين دردها را نمی‌شود به كسی اظهار كرد چون عموماً عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيش‌آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد مردم بر سَبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌كنند آن را با لبخند شكاک و تمسخرآميز تلقی كنند. زيرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پبدا نكرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسيله‌ی افيون و مواد مخدره است ولی افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتی به جای تسكين بر شدت درد می‌افزايند.

 

در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصربه‌فرد عجیب در من تولید شد. چون زندگی‌ام مربوط به همه‌ی هستی‌هایی می‌شد که دور من بودند، به همه‌ی سایه‌هایی که در اطرافم می‌لرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی‌ناپذیر با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله‌ی رشته‌های نامرئی جریان اضطرابی بین من و همه‌ی عناصر طبیعت برقرار شده بود …. در این جور مواقع هر کس به یک عادت قوی زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هر کدام دق‌دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری به وجود بیاورد.

 

میان چهار دیواری که اتاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل شمع خرده‌خرده آب می‌شود، نه اشتباه می‌کنم. مثل یک کنده‌ی هیزم تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده. اتاقم مثل همه‌ی اتاق‌ها با خشت و آجر روی خرابه‌ی هزاران خانه‌های قدیمی ساخته شده،… .

 

 آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که بان نرسیده‌اند. آرزوهائی که هر متل‌سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خودش تصور کرده‌است.

 

اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج، با دنیای رجاله‌ها دارد… این دو دریچه مرا با دنیای خارج، با دنیای رجاله‌ها مربوط می‌کند. ولی در اتاقم یک آینه به دیوار است که صورت خودم را در آن می‌‌‌‌بینم و در زندگی محدود من آینه مهم‌تر از دنیای رجاله‌ها است که با من هیچ ربطی ندارند.

 

در این اتاق که هر دم برای من تنگ‌تر و تاریک‌تر از قبر می‌شد، دایم چشم به راه زنم بودم ولی او هرگز نمی‌آمد. آیا از دست او نبود که به این روز افتاده بودم؟ شوخی نیست، سه سال، نه، دو سال و چهار ماه بود، ولی روز و ماه چیست؟ برای من معنی ندارد، برای کسی که در گور است زمان معنی خودش را گم می‌کند.

 

نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی‌کرد _کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند_ به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچک‌ترین لحظه‌ی خوشی جبران ساعت‌های دراز خفقان و اضطراب را می‌کرد.

 

آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟ اگر چه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضا بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. _ آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقیمانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند! پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه خواب به خواب می‌روند و یا پیسه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساساتی خواهد داشت؟

 

 

تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!

حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند_ در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را می‌شنویم… و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند_ آیا برای هرکسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود_ این صدای مرگ است.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن