یادداشت

تکراری‌ترین و بکرترین موضوع برای نوشتن

تکراری‌ترین و بکرترین ایده برای نوشتن

نادر ابراهیمی را از یک عاشقانه‌ی آرام می‌شناسم.

از همان روزهایی که در سالن انتظار دندانپزشکی بی‌توجه به عکس دندان‌های لمینت شدۀ روی دیوار و عکس فلان بازیگر و بهمان برند لباس روی جلد مجله‌های روی میز، آرام ولی با هیجان جملات را یکی پس از دیگری می‌خواندم و بی‌توجه به مکان و زمان در عشق خاصی که در کتاب جریان داشت غرق می‌شدم. برخی عبارات را بارها و بارها تکرار می‌کردم و بعد با خودکارهای رنگی و ماژیک به جان‌شان می‌افتادم. گاهی که از نگرش نادر ابراهیمی نسبت به عشق و کنار هم نشاندن واژه‌ها به وجد می‌آمدم، شگفت‌زده در حاشیۀ کتاب برایش یاداشت کوچکی می‌نوشتم. «آفرین. عالیه!»

پس از یک عاشقانۀ آرام، ابوالمشاغل و ابن‌مشغله، حالا دوباره به سراغ این نویسنده رفتم. این بار چهل نامه کوتاه به همسرم. و دوباره عشق.

داشتم نامه پنجم نادر ابراهیمی به همسرش را می‌خواندم که تصمیم گرفتم آن را در این یادداشت بیاورم تا هم رونویسی از روی نثر قوی و کلمات غنیِ آن تمرینی باشد برای نوشتن، و هم نگاه متفاوت نویسنده به عشق تذکری باشد برای عدم نگرانی از پرداختن به موضوعات تکراری.

جنس عشقِ نادر ابراهیمی به همسرش و عشق آن‌ها به هم‌نوعان‌شان را ببینید.

عزیز من!

«شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق‌تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق‌تر است.»

دیگر به یاد نمی‌آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده‌ام، یا در جوانی،خودْ آن را در جایی نوشته‌ام.

اما به هر حال این سخنی است که آن را بسیار دوست می‌دارم. دیروز، نزدیک غروب، باز دیدمت که غم‌زده بودی و در خود.

من، هرگز، ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی‌کند و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.

هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می‌طلبد، و باز هم بیشتر، و بیشتر… هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد، و له می‌کند… غم عقب نمی‌نشیند مگر آن‌که به عقب برانی‌اش، نمی‌گریزد مگر آن‌که بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آنکه بی‌رحمانه سرکوبش کنی…

غم، هرگز از تهاجم خسته نمی‌شود.

و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی‌دهد.

و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می‌شود، و بی‌اعتبار و ناانسان، و ذلیلِ غم، و مصلوب بی‌سبب.

من، مثل تو، می‌دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی‌دردی آن‌کس که می‌تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی‌دردی ددمنشانه است، و بی‌غیرتی‌ست و بی‌آبرویی، و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست. بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه، گفتم که، برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده، و شفا دادن جهانی چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالینِ بیمار خویش بگرید، و دقایقِ معدودِ نشاط را از سال‌های طولانیِ حیاط بگیرد.

چشمِ کودکان و بیماران، به نگاه مادران و طبیبان است.

اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروز بالندگی‌شان چندین برابر می‌شود.

به صدای خنده‌ی خالص بچه‌ها گوش بسپار، و به صدای دردناک گریستن‌شان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.

عزیز من

این بیمارِ کودکْ‌صفتِ خانه‌ی خویش را از یاد مران!

من محتاج آن لحظه‌های دلنشینِ لبخندم_ لبخندی در قلب، علی‌رغم همه چیز.

 

حال هر بار می‌خواهم درباره چیزی بنویسم و بهانۀ «تکراری بودن موضوع» مثل خوره به جانم می‌افتد که «قبلا نوشته شده، گفته شده»، که «ظرفیتش پر شده»، که «به سراغ موضوع جدیدتری برو»، به یاد یک عاشقانه آرام می‌افتم، به یاد نامه‌های کوتاه و به یاد تمام نوشته‌هایی که بوی عشق می‌دهند.

هیچ موضوعی به اندازۀ عشق تکراری نیست و هیچ موضوعی به اندازۀ عشق ظرفیت برای کار کردن ندارد. قرن‌ها گفته‌اند و نوشته‌اند و بعد از این هم خواهند گفت و خواهند نوشت. البته هر کس به زبان خودش و با نگاه خودش. پس می‌توان گفت هیچ ایده‌ای تکراری نیست، یا حتی می‌توان یک گام جلوتر رفت و از ارزشمندی ایده‌های به‌ظاهر تکراری گفت.

مطالعۀ این مطلب شاید مفید باشد:

چرا باید تکراری بنویسیم؟

پس، از تکراری بودن موضوع برای نوشتن نهراسید.

خلاصه این‌که نه‌تنها عظمت، که بدیع و بکر بودن، در نگاه یک هنرمند (نویسنده، نقاش، شاعر، مجسمه‌ساز و …) است، نه در چیزی که بدان می‌نگرد.

 

تجربۀ روز

لپ‌تاپ روشن و صفحۀ سفید word مقابلم باز بود. صدای آرامی از گوشی بلند شد. پیغامی در گروه خانوادگی. عکسی از دختر عمه‌ام، کنار سفره هفت‌سین عید نوروز گذشته. پسرهایش در آغوشش و لبخند روی لبانش. گوشۀ عکس کنار سیب و مابقی سین‌ها، روی کاغذی با خط درشتی نوشته شده: سلامتی.

واژۀ «سلامتی» در گوشۀ عکس، چاقویی شد که زخم تازه را تازه‌تر کرد.

شش ماه و ده روز از رفتن ناباورانۀ او می‌گذرد.

تنها بودن در خانه باعث شد تا به جای دستمال سفید به صفحه سفید پناه ببرم. انگشتانم را روی کیبورد گذاشتم، پانزده دقیقۀ تمام اشک ریختم و نوشتم. و تازه فهمیدم چرا جنس بعضی از نوشته‌ها فرق می‌کند و چرا برخی آثار جور دیگری به دل می‌نشینند. وقتی احساسات عمیق، به لایه‌های رویی وجودمان می‌آیند، آنچه خلق می‌شود ناب و بی‌واسطه است چون از ملاحظه‌کاری‌های ذهن خبری نیست.

 

نوشتن در اوج احساسات (شادی، غم، خشم، نفرت، حسرت، حسادت و …)، از فاصلۀ نویسنده با خویش می‌کاهد و یکی از راه‌های رسیدن به نگاهی نو در عین تکراری بودن موضوع است.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
negahedobareمریم کشاورزیان Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
مریم کشاورزیان
Guest
مریم کشاورزیان

بسیار عالی،شیوا و روان بود. چند یادداشتی که از شما خواندم،قلم قوی و هوش زیاد و تجربه ارزشمندی از شما را برایم ترسیم کرد و برایم بسیار انرژی بخش بود.
پایا و مانا باشید.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن