یادداشت

جملاتی که نجات می‌دهند…

دفعه اول و دوم و دهم و صدمم نیست که خیز گرفته‌ام برای خواندن و نوشتنِ بی‌وقفه و طی کردنِ با شتابِ مسیر رشد و پیشرفت و موفقیت.

به همان تعداد دفعه هم هست که رها کرده‌ام و نمانده‌ام پای قول و قرار با خودم.

حالا اگر در این وعده وعید پای شروع هفته و ماه و فصل و سال و قرن در میان باشد که دیگر هیچ، بخششی نیست…

ده یازده روز است که نه خوانده‌ام و نه نوشته‌ام، پس حق دارم که از دست خودم حسابی شاکی باشم. در این دو سه روزی که از مسافرت برگشته‌ام خودم را به هر کاری سرگرم کرده‌ام تا از نوشتن فرار کنم. نمی‌دانم چرا وقتی از نوشتن فاصله می‌گیرم برگشتن به آن این‌قدر دشوار است.

دورافتادگی از فضای نوشتن به دورافتادگی از فضای ورزش می‌ماند، وقتی پس از مدتی فاصله گرفتن دوباره به آن برمی‌گردی، باید دردهای شروع را تحمل کنی. باید چِرت‌نویسی‌های اولیه را تاب بیاوری. کاری که امروز دوباره وادار به تحملِ آن شدم. یکی دوهزار کلمه‌ای نوشتم و نتیجه؟ هیچ… دریغ از جمله‌ای که سر سوزنی بیرزد.

و این درست همان نقطه‌ای است که به کلافگی می‌رسم، به خودسرزنشی، به وسوسه‌ی رها کردن برای ابد، به هجوم این شک و تردید که آیا اصلا من به درد نویسندگی می‎خورم یا نویسندگی به درد من می‌خورد و اصلا از کجا معلوم که ما وصله‌ی تن هم باشیم؟

در همین هول و ولای سرگردانی، پریشانی، پشیمانی و حسرت، به یاد جمله‌ای _در مطلبی با عنوان «از این 6 کار بپرهیزید تا نوشتن کلافه‌تان نکند»_ در سایت شاهین کلانتری افتادم که چندی پیش خوانده بودم و به بخش مطمئنی از حافظه‌ام منتقل شده بود. معمولا جملاتی که در ذهن‌مان می‌مانند روزی به کار می‌آیند یا شاید برعکس، ذهن ما با شناختی که از خودش و ما دارد، می‌داند چه عباراتی روزی به کارمان خواهند آمد و آن‌ها را

روی نویسنده باید سنگ پای قزوین باشد.

این جمله نجاتم داد.

پررویی از ویژگی‌های حیاتی یک نویسنده است و در تمام مراحل نویسندگی به کار می‌آید. از باء بسم‌اللهِ تمرین کردن، تا نوشتن اثر و به در بسته خوردن برای چاپ و از این انتشاراتی و به آن انتشاراتی رفتن و پشت سر هم «نه‌»های جدی و محکم شنیدن، تا چاپ شدن اثر و مورد استقبال مخاطب قرار نگرفتن، تا کوبیده شدن بجا و نابجا توسط منتقدین، تا…

خلاصه روی نویسنده باید سنگ پای قزوین باشد.

 

نفس عمیقی کشیدم و دوباره نگاهی به مزخرفاتی که نوشته بودم انداختم. حالم بهتر بود و آشفتگی‌ام کمتر. چیز دندان‌گیری ننوشته بودم، اما نوشته بودم! شروع کرده بودم و پررویی را در خودم تقویت کرده بودم و این خود جای تحسین و امیدواری داشت.

امروز بد نوشتم، اما از بد نوشتن هم می‌توان آموخت. اگر استنلی کوبریک ساختن فیلم را از فیلم‌های بد یاد گرفته است، من چرا خوب نوشتن را از بد نوشتن یاد نگیرم؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن