یادداشت

دو حکایت

حکایت اول:

 

صرفه‌جویی

وقتی ملانصرالدین تصمیم گرفت که صرفه‌جویی کند برای این کار از الاغش شروع کرد. هر روز مقداری از جو و کاه الاغ را کم می‌کرد. الاغ هم روزبه‌روز لاغرتر می‌شد. تا اینکه صرفه‌جویی ملا به‌حدی رسید که دیگر هیچ به الاغ نمی‌داد. الاغ هم از گرسنگی تلف شد. ملا با خود گفت: «افسوس، زمانی که به کم‌خوراکی عادت کرده بود اجل مهلتش نداد.»

این حکایت مرا به یاد بخشی از کتاب هفت عادت مردمان موثر انداخت.

استفان کاوی در این کتاب، پیش از پرداختن به هفت عادت، به دو مفهوم «تولید» و «قابلیت تولید» اشاره کرده و برقراری تعادل میان این دو مفهوم را به «موثر بودن» تعبیر می‌کند.

«تولید» همان نتیجۀ مورد نظر، و «قابلیت تولید» تلاش برای بهره‌وری از منابع موجود (منابع انسانی، فیزیکی و مالی)، حفظ منابع و اِعمالِ اَعمالی است که تولید را ممکن و میسر می‌کنند.

غفلت از قابلیت تولید در یک سیستم، سازمان و یا رابطه، نه‌تنها راهِ حصول نتیجه را مختل، که منابع را نیز هدر می‌دهد. پس بیراه نیست که استفان کاوی می‌نویسد: مهم‌ترین دارایی ما، قابلیت تولید ماست.

الاغ ملانصرالدین مُرد و تاثیرگذاری خود را از دست داد. چون ملا قابلیت تولید را دست‌ِ کم گرفته‌بود.

اما قابیلت تولید ما به‌عنوان یک نویسنده احتمالاً نوشتن پیوسته و خواندن بی‌وقفه است که اگر رعایت نکنیم اجل به نبوغ و استعدادمان (همچون الاغ ملانصرالدین) مهلت نمی‌دهد.

 

حکایت دوم:

 

روزی که در روزهای هفته نیست

روزی ملانصرالدین به دکان رنگرزی رفت و گفت: می‌خواهم لباس‌هایم را رنگ کنی اما رنگ آن‌ها نه سبز باشد، نه زرد، نه قرمز و نه آبی.

رنگرز گفت: تو هم یک روزی آن‌ها را بیاور که نه شنبه باشد، نه یکشنبه، نه دوشنبه، نه سه‌شنبه، نه چهارشنبه، نه پنج‌شنبه و نه جمعه.

 

این حکایت بدجور به دلم نشست. اصلاً فکرش را نمی‌کردم که یک حکایتِ تا این حد کوتاه و ساده، به این اندازه دلنشین باشد.

خواستم مطلبی برایش بنویسم و به اصطلاح، برای این دکمه کتی بدوزم که فهمیدم این دلنشینی از کجا آب می‌خورَد: از حاضرجوابی. این حکایت برایم جذاب بود چون به یکی از شیوه‌های پاسخ‌دهی مورد علاقه من مجهز بود.

تمرین اول برای نوشتن: نمی‌دانم این‌که همیشه و برای هر حرفی جوابی در آستین داشته باشی، خوب است یا بد، نقطه‌قوت است یا ضعف، هوشیاری است یا بی‌ادبی؛ اما به نظرم تک‌تک ویژگی‌های شخصیتی ما این قابلیت را دارند که روی کاغذ تشریح شوند.

تمرین دوم برای نوشتن: «روزی که در روزهای هفته نیست» می‌تواند چاکراهای تخیل ما را باز کند. گاهی باید بدیهیات را زیر سوال برد، حداقل روی کاغذ. تصور کنید یک روز به روزهای هفته اضافه شده، چه نامی روی آن می‌گذارید؟ شش‌شنبه؟ آن وقت به‌جای هفته چه می‌گویید؟ هشته؟ چه برنامه‌ای برای آن روز خواهید داشت؟ اصلا شاید بخواهید داستانی بنویسید که روی سیاره‌ای دیگر در جریان است، با هشت روز در هشته.

 

تمرین سوم: این حکایت می‌تواند بهانه‌ای باشد برای کمک به قابلیت تولید یک نویسنده. قابلیت تولید با سه عنصر دانش، مهارت و اشتیاق در ارتباط است. و از دل این حکایت می‌تواند جمله‌ای تاکیدی برای تقویت عنصر آخر یعنی اشتیاق و انگیزه بیرون کشید. مثلاً «تنها روزی که حق داری ننویسی روزی است که در روزهای هفته نباشد.» یا «هر روز بنویس. هر روز، به جز روزی که در روزهای هفته نباشد» یا…

 

از کجا آمد؟

«از کجا آمد؟» توضیح کوتاهی است من‌باب این که ایده یادداشت‌نویسی آن روز چگونه به ذهنم رسید.

در راستای تایید تاثیر اهرم فشار بیرونی که در یادداشت قبلی به آن اشاره کردم، امروز به در و دیوار و صفحه سفید Word خیره شده بودم که به یاد دوره‌ی خوبی به نام «هزار و یک محتوا» افتادم که ماه‌ها پیش برگزار شده بود. در آن دوره، شاهین کلانتری تعدادی حکایت را از کتاب‌های متفاوت برای‌مان خوانده بود و من کیفور شده بودم. با شتاب گوشی موبایل را برداشتم و به سراغ کانال دوره رفتم.

یکی از فواید یادداشت‌نویسی روزانه همین زنده کردن مطالبی است که مدت‌هاست در کتابی که خوانده‌ایم، دوره‌ای که شرکت کرده‌ایم، متنی که نوشته‌ایم یا حتی خاطره‌ای که فراموش کرده‌ایم مدفون شده.

دو حکایت بالا از کتاب قندان و نمکدان | لطیفه‌هایی از فرهنگ مردم ایران نقل شده که دکتر محمد جعفری آن را گردآوری و نشر قطره منتشر کرده است.

 

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن