فیلم

حس ششم

حس ششم (The sixth sence) تمامی انتظارات من از یک فیلم را برآورده کرد و در کنار فیلم‌هایی چون زندگی زیباست، رستگاری در شائوشنگ، روانی، نفس نکش و … در فهرست بهترین فیلم‌هایی که تاکنون دیده‌ام قرار گرفت. البته این موضوع که نام این فیلم در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر وبگاه بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb) وجود دارد نیز نشان می‌دهد که عده‌ی زیادی با من هم‌عقیده هستند.

حس ششم که در ژانر فراطبیعی ترسناک به کارگردانی ام. نایت شیامالان و در سال ۱۹۹۹ تولید شده نامزد شش جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم سال و بهترین کارگردانی سال شده است.

 

داستان فیلم حس ششم

حس ششم داستان یک روان‌شناس کودک به نام مالکوم کرو است که سعی در بهبود وضعیت کودکی به نام کول دارد. کول در طی درمان راز خود را _که ارواح را می‌بیند_ با مالکوم در میان می‌گذارد و از او می‌خواهد که کمکش کند.

فیلم با صحنه‌ی صحبت کردن مالکوم و همسرش راجع به لوح تقدیری که او از شهردار دریافت کرده است شروع می‌شود. در همان حال یکی از بیماران سابقش (به نام وینسنت) وارد خانه‌ی آن‌ها شده و پس از شلیک به دکتر خود را نیز می‌کشد. پس از آن، مالکوم را می‌بینیم که برای رهایی از عذاب وجدان به دنبال کودک دیگری با مشخصات وینسنت به کول می‌رسد. پسری عجیب‌وغریب، که پس از طلاق والدینش با مادرش زندگی می‌کند. او بالاخره به مالکوم اعتماد کرده و از رازش پرده برمی‌دارد. کول ارواح مرده‌ها را می‌بیند.

مالکوم برای درمان کول از هیچ تلاشی مضایقه نمی‌کند. او با دیدن برخی نشانه‌ها، مراجعه به نوارهای ضبط شده در جلسات درمان وینسنت و همراهی با او، نهایتا به کول پیشنهاد می‌دهد که به ارواحی که می‌بیند و از او درخواست کمک دارند کمک کند و خود نیز او را همراهی می‌کند. اینجا نقطه‌ای است که وضعیت کول رو به بهبود می‌رود.

در این میان، رابطه‌ی مالکوم _که حالا بیش از حد در مسئله‌ی کول غرق شده_ با همسرش دچار مشکل می‌شود که او راجع به این موضوع نیز با کول صحبت می‌کند. این تعامل در نهایت با غافلگیری بزرگی که در پایان داستان رخ می‌دهد منجر به حل مشکل هر دو می‌شود.

به نظر می‌رسد فیلم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد و هدفش تنها ایجاد ترس و وحشت در چند سکانس، سرگرمی، بررسی موضوعی مثل دیدن مرده‌ها و یا پرداختن به انسان‌هایی با ویژگی‌های خاص نیست.

کارگردان خود درباره این فیلم می‌گوید:

حس ششم درباره فراگیری چگونه ارتباط برقرار کردن و درنتیجه بر طرف کردن ترس‌های درون ماست، حال چه این ارتباط بین یک دکتر و بیمارش، یک زن و شوهر یا یک مادر و پسر باشد. بازگو نکردن رازها به افرادی که دوستشان داریم می‌تواند زندگی زناشویی، شغل، خانواده و حتی زندگی خود ما را نابود کند. این عدم ارتباط خود ترسناک‌تر از هر چیز دیگر است.

 

شاید ریتم فیلم کمی کند باشد اما آنقدر پرکشش هست که مخاطب را تا انتها نگه دارد.

این فیلم موفقیتش را در کنار بازی هنرمندانه بازیگرانی چون بروس ویلیس و هالی جوئل آزمنت، و تکنیک‌های خوب کارگردانی مدیون نشانه‌ها و نمادهایی است که درست و به‌جا در صحنه‌های آن قرار گرفته‌اند؛ همان نشانه‌هایی که پس از پایان فیلم، شروع کار مخاطب را رقم می‌زند: مرور فیلم در ذهن، کنار هم چیدن نشانه‌ها، لذت بردن از این میزان دقت در جزئیات و شاید تصمیم برای تماشای دوباره‌ی آن.

حس ششم در کنار پرداختن به مسائل روان‌شناسی _که در حوزه‌ی علاقه‌مندی‌های من است_ در طی فیلم، دو ویژگی مثبت دارد که توجه مرا جلب کرد:

1. در همان چند دقیقه‌ی ابتدایی با اتفاقی که رخ می‌دهد و هیجانی که ایجاد می‌شود، مخاطب به درون داستان پرتاب شده و احساس می‌کند که فهمیده با چه نوع فیلمی روبه‌رو است.

2. غافلگیری بزرگی در لحظات پایانی فیلم که به تمام علامت سوال‌هایی که در طول فیلم، عامدانه و البته هوشمندانه در ذهن مخاطب به وجود آمده‌اند پاسخ می‌دهد.

 

* شما این فیلم را تماشا کرده‌اید؟ اگر بله، خوشحال می‌شوم که تجربه خود را با من نیز به اشتراک بگذارید. برای شما چه بُعدی از این فیلم بیش‌تر لذت‌بخش بود؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن