داستان

ناخواسته

"بن‌مایه‌ی این داستان واقعی است."

روایت اول:

آنقدر در گوشم خواندند و خواندند تا رضایت دادم. اما نتیجه چیزی نشد که همه پیش‌بینی می‌کردند. خواهرم، برادرهایم، عمه‌ها، خاله‌ها و عموها، هر کدام که شعار “دو بچه کافیست” را قبول نداشتند و دست به کار شده بودند بچه‌ی سومشان دختر بود. خودم هم بچه‌ی سوم بودم بعد از دو تا پسر. مادرم می‌گفت: «تو همدم نمی‌خواهی؟ به فکر خودت باش. زمانه عوض شده. پسر برای مردم است. دختر است که می‌ماند، عصای دستت می‌شود، دل به دلت می‌دهد. وقت پیری و کوری به دادت می‌رسد، پای حرف‌هایت می‌نشیند، برایت دل می‌سوزاند. خسته نمی‌شوی تنها، با سه مذکر در خانه؟»

درست می‌گفت، احساس تنهایی می‌کردم، انگار از جنس من نبودند، حرف‌هایم را نمی‌فهمیدند، حتی در ساده‌ترین مسائل مثل هم فکر می‌کردند و با هم موافق بودند. برای همین بود که خودم هم نیازش را احساس می‌کردم. اما خطرِ نه چندان کوچکی هم وجود داشت. گفتم: «اگر به دایی جان رفته باشم که پنج تا سبیل را ردیف کرده چه؟» پای آمار و احتمال به میان آمد که همه‌ی اقوامِ خودت و شوهرت را رها کرده‌ای و این یکی را گرفته‌ای؟!

یاسرِ بیچاره هم حرفی نداشت. بدش نمی‌آمد یک بچه‌ی دیگر داشته باشیم. دختر و پسر برایش فرقی نمی‌کرد، اما وقتی بال بال زدن من را به خاطر یک کفش صورتی یا جوراب توری نیم وجبی می‌دید، ته دلش می‌خواست دختری داشته باشیم تا من اینقدر حسرت نخورم. برای همین بود که وقتی حرف‌های دیگران و فکرهای خودم را یک کاسه کردم و تصمیمم را گرفتم و بهش گفتم که دیگر بچه‌ها بزرگ شده‌اند و از آب و گل درآمده‌اند و من تنها هستم، تنها چیزی که گفت این بود: «حرفی ندارم، به شرطی که نگران دختر یا پسر بودنش نباشی. بچه بچه است، فرقی نمی‌کنه.» قبول کردم، اما فقط در ظاهر.

از همان روز شروع شد. نمک را از غذایم حذف کردم. خودم را بستم به شیر و هر چیزی که کلسیم داشت. هر نوع علفی که شنیده بودم را می‌خریدم، می‌جوشاندم و می‌خوردم، به یاسر هم طوری که نفهمد می‌خوراندم. دلم برای چای و شیرینی له له می‌زد اما به بهانه‌ی ویار نمی‌خوردم. چندتا دعا و ذکر هم پیدا کردم. خلاصه دری نبود که آن را نزده باشم.

وقتی فهمیدم مهین خانم همسایه‌ی سر کوچه فارغ شده و بچه‌اش دختر است، بدون معطلی با سیمین خانم همسایه‌ی دیوار به دیوارمان و پسر کوچکش به خانه‌شان رفتیم. خانه که نه، مهدکودک بود. چهارتا بچه‌ی قد‌و‌نیم‌قد توی همدیگر می‌لولیدند؛ دو تا دختر و دو تا پسر. و نمی‌دانی که چقدر خوشحال بود. گفتم: «خوش به حالت. چیز خاصی خوردی؟ کار خاصی کردی؟» ریسه رفت از خنده که «چه حرفا! چیز خاص و کار خاص دیگه چیه؟ عین جاروبرقی هرچی از این در اومد تو من خوردم. آقا مرتضی هم که هیچی کم نمی‌ذاره.» گفتم: «نه، منظورم برای دختر شدن بچه است.» گفت: «اِوا خواهر چه فرقی می‌کنه؟ اینا همشون هدیه‌اند؛ از طرف خدا. دختر و پسر نداره. هدیه هدیه است.» معلوم بود نمی‌فهمد من چه می‌گویم. دو تا، نَه، الان سه تا دختر داشت.

سیمین خانم که ادعای باکلاس بودنش می‌شد هاج و واج به نیش بازِ مهین خانم نگاه می‌کرد و بالاخره به حرف آمد که: «یعنی خودتون بازم بچه می‌خواستید؟!» مهین خانم همین طور که دستش را جلوی دهانش گرفته بود و غش غش می‌خندید گفت: «به من و آقا مرتضی باشه بچه آوردن که تعطیلی نداره.» یک لحظه خنده‌اش قطع شد، غم دوید توی چهره‌اش و ناراحت گفت: «اما خوب راستش من دیگه سنّم اجازه نمی‌ده.» بعد غم با همان سرعتی که آمده بود رفت و خنده به جای خودش برگشت: «خداروشکر، همین پنج تا هم خوبه. خوش به حالت سیمین جون. من خیلی دوقلو دوست داشتم. آقا مرتضی که می‌گفت کاش سه‌قلو باشه. می‌خواست از آخرین فرصت حسابی استفاده کنه.» بعد دوباره بلندبلند خندید. سیمین خانم که داشت شاخ درمی‌آورد گفت: «مگه می‌خواهید تیم فوتبال درست کنید؟ بچه همه‌اش دردسره. همه‌ی وقت آدم رو می‌گیره. برای مزه‌اش هم که باشه یکی کافیه. من وقتی فهمیدم دوقلو باردارم خیلی ناراحت شدم. بزرگ کردنشون سخت بود، خیلی اذیت شدم. این امیر رو هم که می‌دونی ناخواسته باردار شدم.»  

مهین خانم زد پشت دستش و گفت: «تو رو خدا نگو سیمین جون. دلت میاد یه همچین گل پسری. نگو ناخواسته، بگو خداخواسته. این طوری اتفاقا بیشتر می‌چسبه. انگار هدیه‌اش خاص‌تره. به قول امروزی‌ها، آدم سوپرایز میشه. منم بچه‌ی سومم خداخواسته بود. خیلی حال و هوامونو عوض کرد. برکتی که آورد توی زندگیمون خیلی بیشتر از بقیه‌شون بود.»

خسته شدم از بس راجع به تعداد بچه حرف زدند. فهمیدم آبی از این‌ها برای من گرم نمی‌شود. دوباره تبریک گفتم و بلند شدم. سیمین خانم هم بلند شد و با هم برگشتیم. از سرِ کوچه تا دم درِ خانه مدام سرش را تکان داد و گفت: « اشتباه می‌کنه، خودش رو از تک و تا می‌اندازه با این همه بچه. الان داغه، نمی‌فهمه.»

چهار ماه بعد فهمیدم حامله‌ام. نتیجه‌ی اولین سونوگرافی، مهر تاییدی بود بر قانونی که جنسیتِ بچه‌ی سوم در اقوام داشت. بال درآوردم. سونوگرافی‌های بعدی دیگر نپرسیدم، چون سونوگرافیِ تجربیِ خانم‌های فامیل هم همین را می‌گفت. تا اینکه روز زایمان پسرک را دستم دادند. اول گفتم اشتباه شده، بچه‌ی ما دختر است. بعد سر‌و‌صدا راه انداختم و بیمارستان را به هم ریختم. دکترها و پرستارها آمدند و کلی آسمان ریسمان به هم بافتند که سونوگرافی هم اشتباه می‌کند، وحی منزل که نیست. قانع نمی‌شدم تا اینکه گفتند هر هفت نوزادی که آن روز در آن بیمارستان به دنیا آمدند پسر بوده‌اند.

حالا خوب بود غصّه‌ی من یکی بود. خانمی که روی تخت کناری‌ام خوابیده بود و مثل من بچه‌ی سومش پسر شده بود حرف‌های شوهر و قوم شوهر را هم باید تحمل می‌کرد. مادر شده بود اما یک چشمش اشک بود یک چشمش خون. شوهرش دختر می‌خواست. آهسته آهسته آرام‌تر شدم. یاسر همه‌اش می‌گفت: «قولتو فراموش کردی سمیه؟ خداراشکر که سالمه. خدا رو شکر کن.»

و این طوری شد که یک مذکر دیگر به جمع خانه‌مان اضافه شد. حالا پسر اول برای خودش مردی شده و به دانشگاه می‌رود، پسر دوم دبیرستانی است و ته‌تغاری هم دیگر دانش‌آموز شده. ولی حسرتِ داشتنِ یک دختر هنوز با من است، و با همین بچه‌ها قد می‌کشد و بزرگ می‌شود. صبح به صبح که یاسر و بچه ها را یکی‌یکی راهی می‌کنم و تنها می‌شوم، در خلوت خودم، در گوشه و کنار خانه دختری را می‌بینم که هیچ وقت نداشتم، موهایش را شانه می‌کنم، به چشم و ابروی مشکی‌اش زل می‌زنم،با او می‌خندم، بازی می‌کنم، در آغوشش می‌کشم و می‌بوسمش. او یک تنه تمام تنهایی‌ام را پُر می‌‌کند. و وقتی به خودم می‌آیم و واقعیتِ نبودنش را می‌بینم به خدا گله می‌کنم که «چه می‌شد اگر در هدیه‌ات نظر ما را هم دخیل می‌کردی.» یاسر اما همیشه راضی بود و شاکر. من هم سعی می‌کردم ادایش را دربیاورم، ولی کار راحتی نبود.

تا اینکه همه‌ی افکار، تخیلات، شکایت‌ها و حسرت‌ها به شکل تلخی یک جا از زندگی‌ام رخت بست. امروز دم ظهر که برای خرید سبزی بیرون رفتم، چشمم به پارچه‌ی مشکیِ روی در و دیوار خانه‌ی همسایه افتاد و نگاهم روی لبخندِ زنده‌ی عکس‌ها خشک شد.

یادم آمد دیروز که از جلسه‌ی مدرسه برمی‌گشتم، مهین خانم را در نانوایی دیده‌بودم که گفته بود صبح صدای عجیبی در کوچه آمده و بعد آژیر آمبولانس را شنیده، اما نفهمیده چه اتفاقی افتاده.

برگشتم توی خانه. نگاهی به درودیوار انداختم. دیگر مثل قبل نبود. بغضم شکست.

 

روایت دوم:

ناهار لوبیاپلو بود. غذای مورد علاقه‌ام. اما لب نزدم. هرچه مامان اصرار کرد نخوردم. انگار چیزی راه گلویم را بسته‌بود. تا شب گوشه‌ای از خانه خوابیده بودم. بعد تب کردم حالم بد بود. مامان سیمین به بابا زنگ زد تا زودتر از سر کار برگردد و مرا به دکتر ببرند. آقای دکتر بعد از کلی معاینه و سوال و جواب گفت چیز خاصی نیست و یک بغل قرص و شربت داد. فردای آن روز هم مدرسه نرفتم. همه فکر کردند مریضی را از بچه‌های کلاس گرفتم. ولی من هیچ‌وقت به هیچ کس نگفتم چرا آنقدر حالم بد بود.

نگفتم که بعد از سال‌ها، بالاخره دلم را به دریا زده بودم و کسی را پیدا کرده بودم که بتوانم سوالی را که همیشه گوشه‌ی ذهنم بود از او بپرسم. خوب یادم است چه حالی شدم وقتی از سعید _که از کلاس اول بیش هم می‌نشستیم و حالا سال سومی بود که با هم دوست بودیم_ پرسیدم «این که کسی ناخواسته است یعنی چه؟» و او گفت: «یعنی خدا او را زوری داده به پدر و مادرش. خودشان نمی‌خواسته اند.» انگار کسی با پتک زده بود توی سرم. آنقدر محکم که نه درست می‌شنیدم و نه درست می‌دیدم. آن روز سه بار راه خانه را اشتباه رفتم.

از آن روز بود که جهت زندگی‌ام عوض شد. به جای بازی و درس و مشق دنبال علت می‌گشتم؛ دلیلی که به خاطرش من را زوری به پدر و مادرم داده بودند. سوال‌ها رهایم نمی‌کردند: فرق من با ناهید و نوید چه بود؟ چرا من را نمی‌خواستند؟ چون آنها دوقلو بودند ولی من قل نداشتم؟ چون قشنگ‌تر بودند؟ قبول دارم که ناهید قشنگ‌تر بود، هر چه باشد دختر است، اما به نظر نمی‌آمد خیلی از نوید زشت‌تر باشم. رفتارهای غیر‌عادی شروع شد. گاه زل می‌زدم توی آینه و تمام اعضای چهره‌ام را یکی یکی بررسی می‌کردم تا ایراد را پیدا کنم، گاهی یک ساعت به نوید نگاه می‌کردم، به امید یافتنِ ویژگی شاخصی که خودم فاقد آن باشم. آلبوم عکس‌هایشان را می‌آوردم و بچگی‌مان را با هم مقایسه می‌کردم. اما چیز خاصی پیدا نمی‌شد. چیز خاصی که مرا ناخواسته کند.

خاطره‌های گذشته را هم به امید سرنخی مرور می‌کردم. یادم آمد پنج شش ساله بودم که با مادرم و سمیه خانم رفتیم خانه‌ی همسایمان که تازه بچه دار شده بود. سمیه خانم را می‌شناختم. پسرهایش هم سن و سال نوید بودند و گاه برای درس و مشق و بازی به خانه‌مان می‌آمدند. اما اولین بار بود که به خانه‌ی مهین خانم می‌رفتیم. خانه‌شان خیلی شلوغ بود. من آرام کنار مادرم نشسته بودم و با تعجب بچه‌ها را نگاه می‌کردم. بهشان حسودی‌ام می‌شد. این همه هم‌بازی داشتند اما من تنها بودم. چقدر شلوغ می‌کردند. مهین خانم که بچه‌ی جدیدش را بغل گرفته بود، دو کلمه حرف می‌زد و دو بار قربان‌صدقه بچه می‌رفت. خیلی خوشحال بود و اصلا به بچه‌هایش که خانه را گذاشته بودند روی سرشان غر نمی‌زد. مامانم بهش می‌گفت: «اشتباه می‌کنی. یه بچه بسه. غیر از دردسر چی داره؟ زود از پا میوفتی. منم اشتباه کردم. آن دو تا را که نمی‌دانم چرا دوتا شد؟ این یکی هم که ناخواسته بود.» و با چشمانش به من اشاره کرد. آن موقع منظورش را نفهمیدم اما حالا خوب می‌فهمم.

گاه با خودم فکر می‌کنم کاش از سعید نپرسیده بودم. کاش می‌گفت نمی‌داند. اما آخرش که چه؟ چقدر می‌توانستم سوال را در ذهنم بچرخانم بدون اینکه جوابی به آن بدهم. سرگیجه می‌گرفتم.

از آن به بعد گوش‌هایم نیز تیزتر شده بود. هر وقت خاله‌ها دور هم جمع می‌شدند خودم را به هر بهانه‌ای میانشان جا می‌دادم و به حرف‌هایشان گوش می‌کردم. هیچ وقت نبود که مامان نگوید برای هوس هم که باشد یکی بس است. نمی‌شد بحث بچه باشد و ناخواسته بودن من به میان نیاید.

کم‌کم که بزرگ‌تر شدم این ناخواسته بودن را به عنوان لکه ننگی پذیرفتم، البته پیش خودم. تا آن روز هولناک که آتشش گرچه به ناخواسته بودن من پایان داد اما زندگی‌مان را هم سیاه کرد.

از مدرسه که برگشتم کسی خانه نبود. کلید انداختم و با دیدن دربِ بازِ زیرزمین، خرده‌های شیشه و سیاهی عجیب دیوارها به خود لرزیدم. به مامان زنگ زدم. گویا بچه‌ها از امتحان که برگشتند متوجه بوی عجیبی در حیاط می‌شوند، بو را دنبال می‌کنند و به زیرزمین می‌رسند. در را که باز می‌کنند و کلید را می‌زنند صدای انفجار خانه را برمی‌دارد.

مامان می‌گفت حالشان آنقدر بد نبوده، می‌گفت تا قبل از رسیدن اورژانس با مامان حرف می‌زدند تا آرامَش کنند. اما بعدازظهر که به بیمارستان رفتم، دیدم دکترها نظر دیگری دارند. سوختگیِ داخلی بیشتر از آن بود که بشود کاری کرد.

در کمال ناباوری یکی‌یکی از دست رفتند و نیمه‌های شب بود که من تنها فرزند خانواده شدم. کاش ناخواسته بودن را تا آخر عمر یدک می‌کشیدم…

برچسب ها

نوشته های مشابه

2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
negahedobareلیلا فرزادمهر Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
لیلا فرزادمهر
Guest
لیلا فرزادمهر

سلام دوست خوب. داستان جالبی بود ومتاسفانه در ما ایرانیها خیلی درگیری ایجاد می کند. یکی دیگر از جملات این چنینی را خانم ها وآقایان بعداز سالهای طولانی زندگی مشترک برزبان جاری می کنند که من این آقا ویا این خانم را نمی خواستم.
به نظرم خیلی زشته که بعداز چندسال زندگی وچند بچه با این حرف دل طرف مقابل را بسوزانیم والبته با نادانی کامل…

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن