مقاله

نویسنده کسی است که …

نویسنده کسی است که… . انسان ذاتاً علاقه‌ی زیادی به تعاریف و دسته‌بندی‌ها دارد. نوقلمی که تازه آهنگ نوشتن کرده نیز دوست دارد بداند نویسنده به چه کسی گفته می‌شود و چگونه می‌توان یک نویسنده‌ی حرفه‌ای شد؟

 

1

نویسنده کیست؟

رضا بابایی معتقد است:

نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است؛ اگرچه محصول کارش متوسط باشد.

 

هوفانشتال شاعر آلمانی اما نظر دیگری دارد:

نویسنده کسی است که نوشتن برای او دشوارتر از دیگران است.

 

حالا تکلیف ما که اندک زمانی است قلم به دست گرفته‌ایم و شب با رؤیای نویسنده شدن به خواب می‌رویم و صبح با همین رؤیا بیدار می‌شویم چیست؟

برای اینکه بتوانیم به خودمان نویسنده بگوییم باید کدام تعریف را معیار قرار دهیم؟ با کدام خط‌کش می‌توانیم میزان نویسنده بودنمان را اندازه بزنیم؟ راحت بودنِ نوشتن یا دشوار بودنِ آن؟ نویسنده کسی است که راحت بنویسد یا به‌سختی بنویسد؟

ذهن مهندسی من پیشنهادی می‌دهد که چندان هم دور از آبادی نیست: مخرج مشترک بگیر!

نقطه‌ی اشتراک این دو تعریف به ما می‌گوید:

نویسنده کسی است که بنویسد!

بله، در درجه اول باید نوشت. اصلاً تا ننویسی از کجا می‌توانی بفهمی که نوشتن برایت آسان است یا دشوار؟

وقتی شروع کردی به نوشتن و هر روز نوشتن، تمرین کردن، یادگرفتن و رشد کردن، احتمالاً در یکی از این دو گروه جا می‌گیری: یا نوشتن برایت راحت است یا دشوار، که در هر دو صورت جای نگرانی نیست. تو می‌نویسی و رشد می‌کنی پس نویسنده‌ای.

اگر به جای تلاش برای گنجاندن خود در تعاریف مختلف و چارچوب‌های معین نویسندگی، همین اصل ساده را جدی بگیری پا به وادی نویسندگی گذاشته‌ای. این تعاریف باوجود این‌که آنقدر باارزش هستند که در آن‌ها غور کنی و مفاهیمی را بیرون بکشی، آنقدر جهان‌شمول نیستند. می‌خواهی نویسنده شوی باید بنویسی.

شاهین کلانتری در  یادداشتی به این نقل‌قول از قیصر امین‌پور اشاره می‌کند که مطالعه‌اش خالی از لطف نیست:

«بهتر است به‌جای اینکه بگوییم نویسنده کسی است که تا زنده است می‌نویسد، بگوییم نویسنده کسی است که تا می‌نویسد، زنده است؛ یعنی زندگی او، نویسندگی او است؛ یعنی نه کسی که در زندگی، نویسندگی می‌کند؛ بلکه کسی که در نویسندگی زندگی می‌کند؛ اگرچه در تمام عمرش تنها چهل صفحه زندگی کرده باشد و یا یک داستان کوتاه زیسته باشد، و یا طول زندگی او تنها یک دوبیتی باشد که برای هیچ‌کس هم آن را نخوانده است.»

 

2

کیفیت یا کمیت؟!

 

10 صفحه کتاب را بجَوم یا 50 صفحه را سرسری بخوانم؟

تمام توان تربیتی‌ام را برای بزرگ کردن 2 بچه به کار بگیرم یا به داشتن 5 بچه با کیفیت تربیتی پایین‌تر رضایت بدهم؟

20 تن سیب‌زمینی با کیفیتِ بیشتر تولید کنم یا 40 تن با کیفیتِ کم‌تر؟

خودم هر روز یک ساعت در خانه ورزش کنم یا هفته‌ای دو بار در باشگاه و زیرنظر مربی تمرین کنم؟

مغازه را پُر کنم از اجناسی که طالب بیشتری دارد یا به برندهای خاص و مشتریان کم‌تر (اما با جیب پرپول‌تر) اکتفا کنم؟

تمام وقتم را به خانواده اختصاص بدهم یا بخشی از آن را صرف علایق خود کرده و زمانی کمتر اما با احساس بهتری را کنارشان باشم؟

و …

دعوا بر سر کمیت و کیفیت نه حرف امروز و دیروز است و نه مختص به نوشتن و نویسندگی. اما این روزها که شتاب زندگی، بشر را وادار کرده تا بیش از پیش به اهمیت زمان و مفاهیمی چون بهره‌وری و بهینه‌سازی بیندیشد؛ کم و کیفِ عملکرد نیز در کانون توجه قرار گرفته است. و طبعاً نوشتن نیز از آن مستثنا نخواهد بود.

این که نوشتنِ یک صفحه متن عالی بهتر است یا ده صفحه متن متوسط، سوالی است که همیشه دور و بَر یک ذهنِ شیفته‌ی نویسندگی پرسه می‌زند.

این‌که بخواهیم در مدت زمان کم‌تری به نتیجه‌ی بهتری برسیم هم وسوسه‌کننده است و هم باب میلِ انسانِ عجولِ نتیجه‌گرا.

اما چه باید کرد؟

شاید در وهله‌ی اول به نظر برسد که کیفیت مهم‌تر از کمیت است، اما به دو نکته‌ی مهم باید توجه کرد:

اول این‌که کیفیت در ادامه‌ی کمیت می‌آید و بدون آن ممکن نیست. یعنی برای رسیدن به کیفیت راهی جز گذر از کمیت نداریم.

نکته‌ی دوم این‌که آنچه مرز میان کمیت و کیفیت را تعیین می‌کند جایی است که ما ایستاده‌ایم، مرحله‌ایست که در آن قرار داریم. وقتی می‌خواهیم از توصیه‌ی دیگران و تجربه‌شان کمک بگیریم، باید توجه کنیم که این توصیه برای کدام مرحله از کار گفته شده. در واقع نمی‌توان برای همه‌ی کسانی که قلم می‌زنند یک نسخه‌ی کلی پیچید.

رابطه‌ی کمیت و کیفیت در نویسندگی را می‌توان در نموداری مانند نمودار زیر نشان داد. وقتی از نقطه‌ی صفر شروع به کار کردن می‌کنی و کمیت را بیشتر و بیشتر می‌کنی، متناسب با آن کیفیت نیز رشد خواهد کرد. تصور کنید کمیت را از مبدا نمودار به نقطه‌ی (1) رسانده‌اید، می‌بینید که کیفیت نیز تا نقطه‌ی (2) رشد خواهد کرد. (البته که منظور هر نوع کمیتی نیست، کمیتی که قرار است منجر به کیفیت شود، خود باید از اصولی پیروی کند.)

اما از یک جایی به بعد، دیگر افزایش کمیت به معنای افزایش کیفیت نخواهد بود. این نقطه که روی نمودار با علامت * مشخص شده جایی است که ما آنقدر نوشته‌ایم و رشد کرده‌ایم و یاد گرفته‌ایم که می‌توانیم کیفیت را بهانه کمیت کنیم. و این نقطه جایی نیست که با دو سه سال قلم زدنِ تفننی به آن برسیم.

پس اگر در ابتدای راه (بخوانید چند سال اول) نویسندگی هستید خودتان را با این کلمات و مفاهیم فریب ندهید و رشد تدریجی و عمیق حاصل از کار کردن زیاد را با توهم کار خوب از دست ندهید. فراموش نکنیم که:

نویسنده کسی است که بنویسد.

نویسنده‌ی خوب کسی است که (حداقل در چندین سال اول نویسندگی‌اش) زیاد بنویسد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن