یادداشت

چرا می‌نویسم؟

به گمانم می‌توان نویسنده‌ها را _ با اعمال کمی فشار و زور_ در دو گروه جای داد:

گروه اول، نویسنده‌هایی هستند که خدا گوشت و پوست و استخوانشان را با کلمه ساخته و نافشان را هم احتمالا دکتری اهل ادبیات و شعر بریده است! همان‌هایی که از هشت سالگی شعر می‌سرایند و از بیست سالگی کتاب‌هایشان روانه‌ی بازار می‌شود.

گروه دوم، اهلِ قلم‌هایی هستند که زندگی، آن‌ها را در مسیر نویسندگی قرار داده‌ است. اتفاقی، حادثه‌ای، جرقه‌ای، دوستی، معلمی، نگاه عاشقانه‌ای، دست‌شان را گرفته و پای کتاب و نوشتن نشانده است.

 من؟ من جزو گروه سومی هستم که نمی‌دانم قبل از من وجود داشته یا نه؟

درس مورد علاقه‌ام ریاضی بود و اوج هیجان را وقتی تجربه می‌کردم که تخته سیاه را برای اثبات مسائل پیچیده و طولانی هندسه سفید می‌کردم. منی که تمام انشاهای زمان مدرسه _به جز امتحان!_ را پدرم نوشته کجا و نویسندگی کجا؟ مهندسی خواندم و با نمره‌ی الف در دانشگاه، هنوز عرقم خشک نشده، با ابزاری به نام کنکور و کمک شایان دوستان، به سمت دانشگاهی بهتری برای مقطعی بالاتر پرتاب شدم.

دو سال در اتمسفر دانشگاهی نفس کشیدم که به قول احسان علیخانی نعمتی است! نُه ماه هم در سازمان انرژی اتمی _که خودم فکر می‌کردم نعمتی است_ روی پایان نامه‌ام کار کردم. بعد از دفاع نیز یک سالی درگیر نوشتن مقاله‌هایی بودم که گمان می‌کردم قراراست مرزهای علم را جابه‌جا کند. جو دانشگاه تهران، حرف دوستان، و کمال‌گرایی خودم مدام در گوشم زمزمه می‌کرد که «تو گاو را پوست کنده‌ای، حالا که رسیدی به دمش رها نکن. با رزومه‌ات به راحتی تغییر پیشوند می‌دهی: از خانم‌مهندس به خانم‌دکتر.» اما مهندس مرا آن‌طور که باید ارضا نکرده بود که دکتر بخواهد چیزی به آن اضافه کند.

ایستادم و رها کردم.

برای اینکه خیلی هم بیکار ننشسته باشم و با این توجیه که خوب هر کاری بخواهی بکنی به زبان نیاز داری خودم را مشغول رفت‌و‌آمد کلاس زبان کردم. همزمان دنبال کار مرتبط با رشته‌ام می‌گشتم. یکی آن سر شهر بود، یکی تناسب ساعت کاری و درآمدش به بیگاری می ماند، یکی مرد می‌خواست و … .

به خودم گفتم «قید شش، هفت سال زمانی که صرف این رشته کردی را بزن و به خاطرات دوستانت و خوابگاه بسنده کن. کار جدیدی را شروع کن.»

علاقه به مستندسازیِ اجتماعی مرا به یک دفتر سینمایی کوچک کشاند. دوره‌ای داشتند که هنوز به حد نصاب نرسیده بود. به پیشنهاد مسئولش و با این توجیه که عکاسی یکی از پیش‌نیازهای مستندسازی است، سر کلاس عکاسی نشستم. هنری که رد پای ریاضی هم در آن دیده می‌شد. پس ترم بعد را نیز ثبت‌نام کردم، اما کم‌کم کفه‌ی تکرارکردن از کفه‌ی هیجانِ تجربه‌های جدید سنگین و سنگین‌تر شد و رها کردم.

از هنر به ورزش رفتم. گفتم یکی دو ساله شنا را یاد می‌گیرم و می‌شوم مربی شنا. یک تیر و دو نشان، سلامتی و پول با هم. آن هم دو ترم بیشتر طول نکشید. نمی‌توانستم به خودم دروغ بگویم، من آدمِ صبح تا عصر روی یک صندلی نشستن و اصلاح کردنِ حرکتِ دست و پای شناآموزان و مدام سوت زدن نبودم. رها کردن را هم دیگر یاد گرفته‌بودم.

از شروعِ خواندنِ زبان هم سه سالی می‎گذشت و تا گرفتن مدرک و تدریس، یکی دو دوره بیشتر فاصله نداشتم که…، بله، رها کردم.

رها کردم و ترسیدم که نکند شروع‌کردن، گام برداشتن و رها کردن خود بیماری صعب‌العلاجی باشد که دچارش شده‌ام. احساسِ کودکی را داشتم که در بازار شلوغی مادرش را گم کرده و هر چادر مشکی‌ای را که می‌بیند به امید مادرش می‌کشد، زن برمی‌گردد و امید کودک ناامید می‌شود و باز نفر بعدی. مادرم را، منبع آرامشم را می‌خواستم. از کمک گرفتن هم ابایی نداشتم، مشاور، روان‌پزشک، روانشناس و باز هم روانشناسی دیگر، و خسته کردن گوگل با عبارت‌هایی مثل «من چه استعدادی دارم؟ یا تحلیل آزمون‌های استعدادیابی»

نمی‌دانم با سرچ کدام کلمه بود که به مدرسه نویسندگی رسیدم. خندیدم. بلند خندیدم. من؟ نویسندگی؟ ناگهان به یاد یادداشتی افتادم که چند روز قبل در اینستاگرام نوشته بودم و کامنت دوستی که نوشته بود «زهرا خیلی خوب می‌نویسی» و حرفِ همسرم که گفته بود «تو استعداد نوشتن داری.» و من در دلم به همه‌شان خندیده بودم.

درِ کلاسی از مدرسه را باز کردم، نوشته بود: روی دیوار اتاقتان بنویسید «من بی‌استعدادترین نویسنده‌ی جهانم.» نگاهی به اطرافم انداختم، کسی نبود. داشت با خودِ من حرف می‌زد. شروع کردم به سیاه کردن و تمرین کردن. یادداشت، داستان‌کوتاه، مقاله، قصار، خاطره و…

از آن روزها یک سالی می‌گذرد و انکار نمی‌کنم که در همین مدت کوتاه، بارها به رها‌کردن فکر کرده‌ام. روزی درباره ” سختیِ نوشتن” این‌چنین نوشتم:

«نوشتن سهل‌و‌ممتنع‌ترین کار دنیاست. راحت به نظر می‌رسد مثل خوردن یک لیوان آب. نه موسیقی است که دانستنِ نت‌ها ضروری باشد، نه سدسازی است که محاسبات مقاومت لازم باشد و نه جراحی قلب است که شناخت تک‌تک رگ‌ها و مویرگ‌های آن نیاز باشد. ابزارت کلمه است. و چه ابزاری در دسترس‌تر از کلمه؟! حال باید جمله بسازی که آن هم کار سختی نیست. در دبستان خوانده‌ایم. فعل، فاعل، مفعول و کمی بعدتر نهاد، گزاره، صفت، قید، استعاره و… .

خوب همه چیز فراهم است. حال قلم را به دست می‌گیری و زل می‌زنی به سفیدی کاغذ. دوست داری سیاهش کنی، آن‌قدر سیاه که دیگر هیچ سفیدی‌ای در آن نباشد. ولی کار آسانی نیست. آن‌جاست که دلت می‌خواهد موسیقی‌ای بنوازی، مقاومت سدی را محاسبه کنی و یا حتی عمل قلب باز انجام دهی، اما ننویسی!

پیروزی سیاهی بر سفیدی! این تنها جایی است که باید سیاهی بر سفیدی پیروز شود: روی کاغذ برای نویسنده و البته برای کسی که می‌خواهد نویسنده شود.»

اما چرا می نویسم؟

نوشتن برخلاف تمام کارهایی که تاکنون رها کرده‌ام، با آنچه که می‌خواهم سازگار است. به علاقه‌ام به خلوت و تنهایی احترام می‌گذارد، به شاخک‌های تیزم در زندگی دیگران تغذیه می‌رساند، حتی به استدلال و تحلیل‌های مهندسی‌گونه‌ام نیز دهن‌کجی نمی‌کند.

و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر هدفی است که من همیشه از کار‌کردن داشتم، هدفی که رها کردن‌ها هم به گشتن و پیدا نکردنِ آن برمی‌گشت: «تاثیرگذاری» و برای این تاثیرگذاری، به تنظیم فشار برج‌ها در پالایشگاه، یاد دادن کرال سینه، ساختن خاطره‌ای برای یک زوج عاشق با عکسی در آلبوم‌شان و یا آموزش گرامر زبان قانع نبودم!

من به حل کردن تمام مشکلات، ناهنجاری‌ها و اختلافات فکر می‌کردم و همه را از فقر می‌دانستم، فقر کلمه، کتاب، ادبیات و فرهنگ. این را بعدها که دیدم ماریو بارگاس یوسا چطور از ضرورت‌بودن و نه سرگرمی‌بودنِ ادبیات می‌گوید، بیش‌تر احساس کردم.

و این همان چیزی است که مرا به نوشتن گره زده. من می‌نویسم تا بعد از خودم به دیگران کمک کنم که قدر این فرصت یک‌باره برای نفس‌کشیدن را داشته باشند.

من اگر روزی نویسنده شوم، جزو گروه سومی هستم که نه‌فقط پیمودنِ مسیر نویسندگی، که یافتنش نیز برایم با عرق جبین و کد یمین همراه بوده‌است.

نمی‌دانم از این گروه، نویسنده‌ای بیرون می‌آید یا نه. اما من می‌نویسم.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

4
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
2 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
کاردو ویسیnegahedobareمعصومه عظیمی پارسا Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
معصومه عظیمی پارسا
Guest

زهرا جان فکر میکنم من هم جز دسته سوم باشم.
موفق و پاینده باشی بانو جان

کاردو ویسی
Guest

سلام
فکر کنم من در دسته ی دوم باشم. آن اول ها برای حفظ قدرتم در کلاس انشا درباره ی نویسندگی مطالعه میکردم. کم کم به آن علاقه پیدا کردم.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن