داستان

چلیک‌چلیک

چلیک‌چلیک. بعد از صدای مادرم این دلنشین‌ترین صدای زندگی‌ام است. همین دوربین را هم از او دارم. وقتی دانشگاه قبول شدم، با پول چندتا از النگوهایش برایم خرید. وگرنه بعد از فوت بابا در تصادف، حقوقی که می‌گرفتیم کفافِ خوردن و پوشیدنمان را هم نمی‌داد. حالا تمامِ زندگی‌ام در مادرم، سهیل و همین دوربین خلاصه می‌شود.

دستی می‌خورد روی شانه‌ام. برمی‌گردم، مینو است. سلام می‌کنم.

«تو خسته نمیشی؟ از چی عکس می‌گیری؟ یک سال و نیمه داری محوطه‌ی دانشگاه رو از زوایای مختلف می‌کنی تو لنز دوربینت. تکراری نشده هنوز؟ بعدشم که زل می‌زنی به عکسی که گرفتی و لابد به صدای لذّت‌بخشِ چلیک‌چلیک فکر می‌کنی؟!»

می‌خندم: «باز ادای منو درآوردی؟»

«بدو که دیر شد. حوصله‌ی چشم‌و‌ابرو اومدنِ این استاد رو ندارم. جلسه‎ی پیش هم با تاخیر رفتیم.»

گوشیِ توی کیفم به لرزه درمی‌‏آید، همان‌طور که زل زده‌ام به استاد و تخته، دستم را در کیف فرو می‌کنم و آن را بیرون می‌آورم. از خانه است. تلفن را قطع می‌کنم. دو دقیقه نشده دوباره لرزش را حس می‌کنم. با “خسته نباشیدِ” استاد، اولین نفر از کلاس می‌زنم بیرون. شماره‌ی خانه را می‌گیرم سهیل گوشی را برمی‌دارد: «سلام آبجی. چرا جواب نمی‌دی؟ زنگ زدم بگم قولت یادت نره. همون دو تا سی‌دیِ…» می‌پرم وسط حرفش: «علیک‌سلام. بذار برسی خونه. من یادم نمی‌ره. به شرطی که تو هم یادت نره. اگه وقتی میام خونه هنوز مشق‌هاتو ننوشته باشی یا مامان بگه اذیتش کردی، دیگه خبری از سی‌دی نیست. نگی نگفتی.» صدای بالاوپایین پریدنش می‌آید: «باشه، باشه. همه رو می‌نویسم. تو کِی می‌آی؟ چند ساعت دیگه می‌رسی؟» نگاهی به ساعت روی مچم می‌اندازم: «سه چهار ساعت دیگه. وقتی عقربه کوچیکه روی پنج باشه…» نمی‌گذارد جمله‌ام تمام شود: «عقربه‌ی بزرگه روی دوازده؟» قربان‌صدقه‌اش می‌روم: «آره عزیزم. حالا ممکنه یه کم دیر و زود بشه. مراقب خودت و مامان باش.»

خداحافظی که می‌کنم برمی‌گردم توی کلاس تا جزوه‌ها را جمع‌و‌جور کنم. همهمه‌ای بلند شده. از مینو می‌پرسم چه خبر شده؟

«استاد لحظه‌ی آخر یادش به پروژه افتاده. می‌گه باید تا جلسه‌ی بعد موضوع‌ها رو مشخص کرده باشیم.»

«خوب، این که اینقدر سروصدا نداره. موضوع آزاده؟ هرچی می‌تونه باشه؟»

«هر چی که نه. مثلاً محوطه‌ی دانشگاه نمیشه.»

«مینو… یه کم جدی باش»

«باشه. باید مرتبط با شهر باشه. سروصدا هم برای اینه که میگه کار باید حتماً گروهی باشه، دو نفره. منم که می‌بینی آرومم به خاطر اینه که هم گروهی‌ام مشخصه. یه کم ساده است، از نوع شهرستانیش؛ اما بچه‌ی بدی نیست.»

 جزوه به دست می‌دَوَم سمتش. می‌گوید: «باشه شما تهرانی، ما ساده‌ی شهرستانی. حالا خارج از شوخی نظرت راجع به پل چیه؟ الحمدالله زیادم هست. تو شهرتون هر جا رسیدند پل زدند. اول جداجدا می‌ریم چند تا عکس می‌اندازیم. بعد یه جمع‌بندی می‌کنیم و هرکجا که لازم بود با هم میریم.»

«فکرِ خوبیه. ببین من بعد از کلاس استاد ایزدی میرم خونه. جزوه‌ی کلاسِ آخر رو برام بفرست. راستی به نظرت امروز ناهار چیه؟»

«جوجه است. تو دیوانه‌ای به خدا. من جای تو بودم لب به غذای اینجا نمی‌زدم. نون و پنیر خونه شرف داره به غذای کافوریِ بی‌خودِ…»

«بی‌خیال مینو، بی‌خیال. دوباره شروع نکن»

کلاسِ آخر را می‌پیچانم و یک ایستگاه زودتر از مترو پیاده می‌شوم تا نگاهی به یکی دو پلی که در مسیر بود بیندازم. گرمِ عکاسی شده‌ام که خانم مسنی می‌پرسد «دخترم ساعت داری؟» با لبخند می‌گویم بله و همین که به مچِ دست چپم نگاه می‌کنم یاد سهیل می‌افتم. «پنج و نیمه مادر.» گوشی را از ته کیفم بیرون می‌کشم . هنوز بی‌صداست و سهیل دوازده بار زنگ زده. پیاده راهی نیست، اما هم خودم خسته‌ام، هم شک ندارم که سهیل تا الان مامان را دیوانه کرده. می‌پرم لب جاده و سوار اولین ماشینی می‌شوم که نگه می‌دارد. «سلام آقا. سرِ آذری پیاده میشم» کس دیگری در ماشین نیست و من طبق معمول جلو می‌نشینم. کمی مانده به خیابان ِخودمان، می‌پیچد توی فرعی. می‌گویم: «آقا من همون سرِ خیابون پیاده میشم. عجله هم دارم.»

«از این ور زودتر می‌رسیم آبجی.»

به نظرم مشکوک می‌آید. یک لحظه ته دلم خالی می‌شود. بلند می‌گویم «نگه دار پیاده میشم». تندتر می‌رود. شروع می‌کنم به داد زدن و کمک خواستن. محکم می‌کوبد روی فرمان و داد می‌زند «ساکت میشی یا ساکتت کنم؟» گلویم خشک می‌شود. دست‌هایم می‌لرزند.

«ببین کاری باهات ندارم، نه دزدم، نه جانی، نه بی‌غیرت. فقط مجبورم، مجبور. می‌فهمی؟ نمی‌فهمی. دوربینتو بذار روی صندلی عقب. بعدش نگه می‌دارم پیاده شو.» دوربین را چسبانده‌ام به خودم. وسیله‌ی درسم است، ابزار کار آینده‌ام. از این‌ها مهم‌تر النگوهای مادرم.

«هرچی بیشتر فکر کنی از خونه‌تون دورتر میشی.»

چهره‌ی مادرم می‌آید جلوی چشمانم که می‌گوید «فدای یه تار موت عزیزم. خودت سلامت باشی.» برمی‌گردم. از شیشه‌ی عقب، خیابانِ اصلی را می‌بینم که مات و مات‌تر می‌شود. همین که دوربین را آرام از خودم جدا می‌کنم و روی صندلی عقب می‌گذارم، محکم می‌کوبد روی ترمز. دست‌هایم بی‌اختیار روی داشبورد فرود می‌آیند.

«معطّلِ چی هستی؟ بپر پایین دیگه»

به زحمت در را باز می‌کنم. سرش را کج می‌کند تا بتواند از شیشه مرا ببیند «مجبور بودم آبجی، ببخشید اگه ترسیدی. ناراحتِ دوربینت هم نباش. فردا صبح بابا جونت یه دونه نوشو برات می‌خره. این هم برای کرایه‌ی برگشتت.» یک ده تومانی پرت می‌کند بیرون و گاز ماشین را می‌گیرد و دور می‌شود. دست‌هایم می‌لرزند. کمی روی جدول کنار خیابان می‌نشینم. با صدای خانمی که می‌گوید «دخترم این پول شماست روی زمین؟» به خودم می‌آیم: «آره، یعنی نه، نمی‌دونم. نه، مال من نیست.» بلند می‌شوم، می‌روم آن طرف خیابان می‌ایستم. تک‌و‌توک ماشین می‌آید امّا همین که می‌ایستند می‌گویم «نه آقا، ممنون.»

پیرمردی جلوی پایم ترمز می‌کند: «کجا میری دخترم؟ سوار شو می‌رسونمت.»

نگاهش می‌کنم، شبیه پدربزرگ است. چقدر دلم برایش تنگش شده. سوار می‌شوم «سر آذری پیاده میشم. ممنون.» می‌روم توی سوپر‌مارکت، یک آب معدنی می‌خرم، کمی می‌خورم که نفسم جا بیاید، کمی هم به صورتم می‌زنم. نگاهی به دور‌و‌بر می‌اندازم چشمانم را می‌بندم، باز که می‌کنم پوسترهای روی شیشه‌ی مغازه را می‌بینم و چهره‌ی سهیل که الان منتظر است. دوباره می‌روم داخل. سه چهار دقیقه بعد سی‌دی به دست زنگ خانه را می‌زنم. مادرم پشت در است. بغلم می‌کند «کجایی دختر؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت. چرا رنگت پریده؟»

«چیزی نیست مامان، خسته‌ام. تا الان کلاس داشتم. گوشیم سایلنت بود ببخشید.»

سهیل با اخم جلو می‌آید: «سلام آبجی. من خیلی وقته مشق‌هامو نوشتم. عقربه هم روی هفته.» لبخندی می زنم «ببخشید عزیزم، کارم طول کشید. بیا این هم سفارشات شما.» سنگینیِ نگاهِ نگرانِ مادر را احساس می‌کنم. برمی‌گردم، می‌بوسمش «قربونت برم. چیزی نیست. فقط خسته‌ام. میرم بخوابم. شما شام بخورید. من گرسنه‌ام نیست.»

صبح که کوله به دست از اتاق بیرون می‌آیم، مادرم مثل همیشه سفره صبحانه را چیده. لقمه را از دستش می‌گیرم، چای را داغ داغ هورت می‌کشم و خداحافظی می‌کنم.

«دوربینتو نمی‌بری سوگند؟ دیشب هم انگار همراهت نبود.»

«نه مامان. گذاشتمش پیش دوستم توی خوابگاه. این ترم پروژه داریم. یه مدت بعد از کلاس‌ها میرم پیشش. گفتم اینجوری بهتره. مجبور نباشم هر روز با خودم ببرم بیارمش.»

ده دقیقه دیر می‌رسم ولی مهم نیست. همان آخر کلاس می‌نشینم. استاد، مچ مینو را که دارد پیامکی حالم را می‌پرسد می‌گیرد: «خانم حواستون اینجا باشه.» بعد از کلاس می‌رویم بوفه چای بخوریم. داستان را که برایش تعریف می‌کنم مات و مبهوت نگاهم می‌کند: «تو هم مثل بچه‌ی خوب دوربین رو گذاشتی روی صندلی؟ یه مقاومتی، دادی، هواری، مشتی، لگدی»

«چی میگی مینو؟ نمی‌شد. اگه چاقو داشت چی؟»

«اگه؟ یعنی چاقو هم نداشت؟ بابا تو دیگه کی هستی. یه ذره از شجاعت و جسارت همین بچه‌های ساده شهرستانی تو خون شماها نیست. فقط ادعایید به خدا.» نفس عمیقی می‌کشد: «این جوری که اون گفته مجبوره، بهت قول میدم از این معتادهای بدبخت بوده که گیرِ مصرف روزانه‌شه. سی چهل تومن مینداختی جلوش، در خونتون پیاده‌ات می‌کرد، دعات هم می‌کرد.»

«نه بابا. بعید می‌دونم. به قیافه‌اش نمی‌خورد. نه معتاد بود، نه دزد.»

«چی کاره بود پس خانم قیافه‌شناس؟! صدبار بهت گفتم یکی از اونا بذار جیبت. میری این‌ور اون‌ور خیالت راحت باشه. همین یارو هم اگه سر چاقو رو میدید خودشو خیس می‌کرد.»

«منم هزار بار گفتم که کار من نیست. اگه همراهم بود هم نمیتونستم ازش استفاده کنم. تمام تنم یخ کرده بود، دست‌هام می‌لرزید.»

«خیلی خوب حالا که دیگه گذشته. برای این پروژه که می‌تونیم با هم کار کنیم. برای بعدی‌ها هم می‌تونی فعلاً دوربین اجاره کنی تا کم‌کم پول جمع کنی یکی بخری.»

«بخرم؟ می‌دونی چقدر طول می‌کشه؟ قبل از اینکه بیام دانشکده، رفتم اعلام سرقت کردم. پیدا میشه»

«شوخی می‌کنی؟ می‌دونی روزی چقدر دزدی تو این شهر میشه؟ تو واقعاً فکر می‌کنی اینا این‌قدر بیکارند که بیفتند دنبال دوربین تو؟ فاتحه‌ی اونو دیگه بخون. معلوم نیست الان دل و روده‌اش کجا ریخته.»

«گفتند رسیدگی می‌کنند تلفن هم گرفتند که اگه…»

«عزیز من داری میگی اگه. “اگه” رو هم کاشتند سبز نشد. من اسممو عوض می‌کنم اگه این دوربین پیدا بشه.»

«ای بابا. تو هم همه‌اش نمیشه نمیشه راه انداختی. اومدم باهات حرف بزنم، مثلاً آروم بشم.»

«عزیزِ من، خوبه فاز مثبت بگیرم بگم صبر کن تا یکی دو روز آینده باهات تماس می‌گیرند، یا نه، اصلاً میارند دم خونه تقدیمت می‌کنند. دارم حقیقت رو بهت می‌گم. حالا بی‌خیال. فکرش رو نکن. چای‌ات رو بخور بریم سرکلاس. یه کاریش می‌کنیم.»

قسمت‌های تئوری پروژه را گردن می‌گیرم تا کارمان عقب نماند. مینو هم عکاسی‌ها را به عهده می‌گیرد. یک روز که دلم لک زده برای صدای دوربین و با هم می‌رویم عکاسی، مینو می‌گوید:

«راستی سوگند، با مجید داداشم صحبت کردم، قضیه‌ی دوربینت را براش تعریف کردم»

«خوب؟»

«اونم گفت بی خیالش شو. دیگه پیدا نمیشه.»

«ممنون. از طرف من ازش تشکر کن، بابت راهنمایی کردن و البته دل گرمی دادنشون.»

«بذار جمله‌ام تموم بشه دختر. دوستِ مجید که منم دوربینمو ازش خریدم، خیلی آدم خوب و منصفیه. مجید می‌گفت اگه مشتری مطمئن باشه قسطی هم می‌فروشه. به نظرم بیا یکی بردار.»

«اون وقت قسط‌هاشو چیکار کنم؟»

«دختر، تو خیرِ سَرِت، عکاسی می‌خونی. یه نگاه دورو‌برت بنداز. تو هر کوچه خیابونی ده تا آتلیه باز شده. هر کی از ننه باباش قهر کرده آتلیه زده. برو با چهارتاشون صحبت کن عکس‌ها و فیلم‌هاشونو بگیر ادیت کن تدوین کن. می‌تونی دورکاری هم بگیری، توی خونه انجام بدی. دیگه قسطِ دوربین که در میاد. کم اومد هم خدابزرگه. یه کاریش می‌کنیم.»

«نه. فعلا صبر می‌کنم. هنوز دوهفته نگذشته. شاید پیدا بشه»

«باشه. خودت می‌دونی. گفتم اینو هم گوشه‌ی ذهنت داشته باشی.»

چند روز بعد برای جمع‌و‌جور کردن پروژه، می‌روم خوابگاه پیش مینو. داریم عکس‌ها را یکی‌یکی بررسی می‌کنیم که کسی در می‌زند.

«منتظر کسی هستی مینو؟»

«منتظر؟! این جا خوابگاهه عزیزم. همه چیز غیرمنتظره است. مثلاً از اتاق روبه‌رویی می‌آیند برای تخم‌مرغ، از اتاق بغلی برای نون، از….»

صدای در حرفش را قطع می‌کند. می‌گویم: «خیلی خوب، فهمیدم. حالا نمی‌خوای ببینی کیه؟» داد می‌زند: «بله بفرمایید.» می‌خندم: «مگه پشت تلفنی؟» دختر لاغری در را باز می‌کند، سلام و احوال‌پرسیِ گرمی با مینو می‌کند. «مینو جون وقت داری یه سوال بپرسم ازت.» مینو با اشاره‌ای به من می‌گوید: «داریم با دوستم روی پروژه‌مون کار می‌کنیم، ولی اگه فقط یه سواله، آره اشکال نداره بیا تو.» صورتِ کشیده، پوستِ سبزه، چشم و ابروی مشکی و لب‌های ریزش برایم آشناست. هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم کجا او را دیده‌ام. روبه‌روی من می‌نشیند و دوربینش را می‌دهد دست مینو. «ببین مینو جون مشکلم این نمودار هیستوگرامه.»

دوربینش شبیه دوربین من است. می‌گویم: «من براشون توضیح میدم. تو اون پوشه‌ی آخر عکس‌ها رو پیدا کن.» با لبخند پهنی روی صورتش بلند می‌شود و کنار من می‌نشیند. «چهره‌ات خیلی برام آشناست، ولی تا حالا دانشکده ندیدمت. ورودی هستی؟»

«آره، ترم یکی‌ام. ولی من شما را از دور با مینو جون دیدم.»

«تازه خریدیش؟»

«تازه که نه، یکی دو هفته‌ای میشه. راستش برادرم خریده، البته دست دوّمه. شما می‌شناسیش؟»

«برادرتو؟»

می‌خندند و با دستش طوری که انگار صمیمی‌ترین دوستش هستم، شانه‌ی چپم را به عقب هل می‌دهد: «نه بابا، دوربین رو میگم. مدلشو.»

 خشکم زده است. می‌گویم: «آره. مال منم همین مدله.» توضیحم که تمام می‌شود، خداحافظی می‌کند و می‌رود. به مینو می‌گویم: «می‌شناسیش؟»

بلند‌بلند می‌خندد و می‌گوید: «برادرشو؟»

«نه بی‌مزه، خودشو.»

«از همون روز اول که اومده خوابگاه، دنبال یه هم‌رشته‌ای و سال‌بالایی می‌گشته که به قول خودش راه و چاه رو نشونش بده. انگار اینجا مریخه. یه روز که توی آشپزخونه داشتم ظرف می‌شستم بالا سرم ظاهر شد و همون اولین دیدار نیم‌ساعت طول کشید. الان هم داریم دوره‌ی آشنایی رو می‌گذرونیم. اوایل گه‌گاه میومد سر میزد و آمار کتاب‌های ترم بعد رو می‌گرفت، اما از وقتی دوربین خریده هر شب اینجاست. دختر خوبیه. از اون آدم‌هاییه که بیست دقیقه پیشت باشه همه‌ی زندگیش رو می‌ریزه رو دایره. سختی زیاد کشیده. پدر و مادرش که جدا میشند باباش میره زن می‌گیره و اصلاً به روی خودش هم نمیاره که دو تا بچه داره. بعضی از مردها، اندازه‌ی جلبک نمی‌فهمند به خدا. تا دو سال پیش که مادرش فوت می‌کنه و اینها میرند پیش مادربزرگش. از ما یکی دو سالی بزرگ‌تره. خونده تا دولتی قبول بشه. داداشش هم بچه‌ی خوبیه. از همون کوچیکی کار کرده، به محض اینکه سنّش به گواهینامه قد میده با پس‌اندازش یه ماشین میخره و میوفته تو کار مسافرکشی. به خاطر خواهرش درس نخونده. می‌بینی، از این مدل مردها هم پیدا میشه.»

«الان کجاست؟»

«کی؟»

«داداشش دیگه؟»

می‌خندد: «داداشش؟ چطور؟ عاشق مرامش شدی؟ به درد تو نمی‌خوره سوگند، سنّی نداره. تو مردِ پخته دوست داری. البته سن فقط یه عدده. دوقلو‌اند. من عکسشو هم دیدم، عینکش رو که برداری با خواهرش مو نمی‌زنه.»

برق از سرم می‌پرد: «دوقلو؟! نگفتی الان کجاست؟»

«آدرسش رو می‌خوای؟ دلت گیر کرد؟»

«من هیچی نگم، تو تا کجا می‌خوای اراجیف ببافی؟ منظورم اینه که اگه ساکن همین جا هستند، چطور بهش خوابگاه دادند؟»

«آهان، از اون نظر! خونه‌ی مادربزرگش شهرستانه. دانشگاه که قبول میشه میاند تهران. خودش اینجاست داداششم هم پانسیون گرفته. آخرِ هفته‌ها هم گاهی میرند خونه‌ی خاله‌اش. اگه اطلاعاتت تکمیل شد بریم سراغ عکس‌ها.»

«آره. بریم»

«ببین. این دو تا عکس، یکی زاویه‌ی دیدش خوب نیست، یکی هم نورش اُوِر شده. چطوره جمعه بریم دوباره بگیریمش؟ الو سوگند با توام کجایی؟ من عشق در یک نگاه شنیده بودم ولی عشق در یک نگاه به خواهرِ طرف نشنیده بودم. شما تهرانی‌ها نوبرید به خدا»

«چی میگی مینو؟ آره جمعه خوبه. فقط صبح قول دادم سهیل رو ببرم شهربازی. بعد از ظهر ساعت سه اونجام. الان هم باید برم جایی کار دارم.»

«کجا؟ بقیه‌ی عکس‌ها مونده.»

«بهت زنگ می‌زنم.»

از خوابگاه تا میدان را قدم‌زنان می‌روم. خودش بود. شک ندارم. حتی اگر چهره‌شان شبیه هم نبود و اصلاً حرفی از برادرش و دست دوم بودنِ دوربین هم به میان نمی‌آمد، باز هم مطمئن بودم. من دوربینم را از صدمتری می‌شناسم. حتّی خشِ کنارِ لنز هم، سرِ جایش بود. باید پیدا می‌شد، اما نه اینطوری… .

شب هرچقدر این دنده آن دنده می‌شوم خوابم نمی‌بَرَد. گوشی را برمی‌دارم و به مینو پیام می‌دهم:

“بی‌زحمت یه زنگ به داداشت بزن. اگه دوستش سرِ حرفش هست، همون مدل دوربین خودم رو قسطی برام بخره بفرسته. ممنون.”

پتو را می‌کشم روی سَرم. دلم برای چلیک چلیک دوربینم تنگ شده، اما حداقل می‌دانم جایش امن است. چشمانم را می‌بندم و بالاخره بعد از هجده شبانه‌روز، راحت می‌خوابم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن